بخش دوم از متن مصاحبه رادیوئی دکتر شاپور بختیار  

دكتر سنجابی و رهبری جبهه ملی

سئوال - آقای بختيار من ميخواهم سئوالی بكنم كه جواب به اين سئوال به روشن شدن خيلی از مسائل دوران قبل از نخست وزير شدن شما كمك خواهد كرد. بفرمائيد چطور شخصی مانند دكتر سنجابی با خصوصياتی كه شما الان فرموديد رهبری جبهه ملی را عهده دار شده بود و در ميان مردم هم كسب وجهه كرده بود.

دكتر بختيار - همانطور كه عرض كردم ما بعد از مصدق رهبری كه شبيه به او باشد نداشتيم. دكتر سنجابی - اين را از نظر روانی بايد تجزيه و تحليل بكنم - برای عوام و برای يك عده ای كه در يك سالنی نشسته اند،‌ يا در يك گروه كوچكی در يك حوزه حزبی نشسته اند، بی اندازه جذاب است، يعنی اين آدم كه در بزنگاه های بزرگ زندگی بايد رفتار يك رهبر را داشته باشد، هيچوقت ندارد. سنجابی هميشه حاضر است با آن فردی كه صحبت ميكند بميل او صحبت كند. هزارها مثال من ميتوانم بياورم. هيچوقت قاطعيت نداشت كه در يك جايی بگويد اين كار را من نميكنم. هميشه آماده يك نوع سازش بود و برای يك مردمی كه باصطلاح فرنگی ها پوليتيزه نيستند، روشن نيستند، مكتب سياسی نديده اند، همان حالت تو بميری و من بميرم عوام را داشت، البته بيك سطح آدم دانشگاهي. يعنی يك حالتی است كه طرف هميشه از شما راضی است. پس به شما رأی ميدهد، در عين اينكه هيچ كار مثبتی هم برای شما نميكند. اينها بجای خود، سن ايشان و اينكه وزير مصدق بوده و اينكه اين حالت خاص را داشته، يك عده ای طرفدار داشت. تمام كوشش او در شوراها و در كميته ها اين بود كه تعداد طرفداران خودش را - كه از اين قماش بودند و لايق اين نيستند كه من اسم هيچكدامشان را ببرم - زياد كند. سيستم كار او سيستم يارگيری بود. و يارگيری بدون اينكه ديگر در نظر بگيرد كه اين شخص ارزشی دارد يا نه، ميشود با او كار كرد يا نه. اين مسئله مطرح نبود. همين كه به آقای سنجابی رأی بدهد و آقای سنجابی را تأييد بكند، تمام مسائل برای سنجابی حل بود. البته چنين آدمی نميتواند رهبر سياسی باشد ولی همانطور كه عرض كردم بعد از 28 مرداد 32 تا سقوط حكومت بنده، كی ما تربيت سياسی در ايران كرديم؟ يك مشت مردم ستمكش و بيسواد داشتيم، يا يك عده مردمی داشتيم كه با وجود سواد بهيچوجه تربيت سياسی نداشتند. و خود دستگاه اينها را اگر فاسد نبودند فاسد ميكرد. آن جوانی كه از اروپا و امريكا برميگشت، سازمان امنيت فوری به سراغش ميرفت - اگر در خارج بسراغش نرفته بودند به سراغش می رفت، پيكانش حاضر بود، حقوقش حاضر بود، كلوپ جوانان حاضر بود. می گفتند تو فكر نكن ما جای تو فكر ميكنيم، حزب هم معنی ندارد يا حزبی كه ما دستورش را ميدهيم. من باز متأسفم كه اين را ياد آوری ميكنم. ولی اينها روزی شايد لازم باشد برای تاريخ ايران. اگر در اين 25 سال شاه اجازه داده بود كه احزاب سياسی ميانه رو بدون هيچ نزديكی به ماركسيسم و حتی به سوسيال دمكراسی و گرايش به اصطلاح چپ -- خيلی خيلی مختصر تشكيل می شد، خمينی مردم ساده لوح را به اين زودی و به اين سادگی گول نمی زد. راه تشكيلات سياسی را 25 سال بستند. قبل از آنهم كه چيزی نبود. دكتر مصدق هم به سنی كه رسيده بود نه حزب ساز بود نه حزب باز بود. رهبر خوش سابقه و خوش نامی بود. در 57 ما در جريان سيلی قرار گرفتيم كه در مقابلش هيچ چيز نبود. از اين جهت شاه كه هميشه به روحانيون، جز يك عده بسيار معدودشان، پول و مقام ميداد و مرحمت داشت. و تمام اينهائيكه دور خمينی هستند، هشتاد بلكه نود درصد اينها جيره خواران شاه بودند - اينها را تقويت كرد و اينها همانطور كه می دانيد روز آخر ديدند كفه ترازو بطرف خمينی است برگشتند.

بنده يك مثال می زنم و آن مثال اين شخص منفوری است كه اخيراً كشته شد. اين آخوند، اين دستغيب مدت 23 سال تمام، هر مرتبه كه شاه برای زيارت شاه چراغ می رفت به شيراز، يقيناً اطلاع داريد كه اين شخص نفر اول بود كه تبريك و تهنيت ميگفت و دست بوسی ميكرد و متمتع هم می شد، تنها هم نبود و جمعی از آخوندهای همه كاره امروز هم دنبالش بودند.

تنها اين سال آخر يعنی همان سال 57 ايام عيد كه بطور عادی شاه به زيارت شاه چراغ در شيراز ميرفت، آقای دستغيب كه جای ديگر بند و بست كرده بود، به شاه پيغام داد كه بعلت وضع و جّو نامساعد اينجا صلاح نيست كه اعليحضرت تشريف بيآورند به شيراز و به زيارت شاه چراغ بروند و خلاصه من معذورم، معذور هستم كه نمی توانم به عرض تهنيت و دستبوس بيايم. اينها نيروهايی بود كه شاه تقويت كرد. حالا اگر يك عده سلطنت طلب طرفدار سلطنت مشروطه - نه شاه الهی كه يك عده ای در خارج دكانی برای آن باز كرده اند - يك عده مردم واقعاً مشروطه طلب می خواستند يك حزب در ايران درست كنند، مسلما ً بدون نظر نصيری و سازمان امنيت امكان نداشت. اگر تمام اينها طرفدار سلطنت مشروطه بودند، بايستی يك يك اينها از طرف آنها منصوب می شدند. كه اينهم عملی نبود. هر كسی نمی تواند اينقدر بی شخصيت باشد و اينطور خودفروشی بكند. نتيجه خلاء سياسی و نتيجه آن پركردن خلاء بوسيله ايادی آخوندی كه صحبتشان را كردم. دست خارجی را هم فراموش نكنيم بجای خود، ولی مهم، آن خلاء سياسی بود.

نظر من با سنجابی آنجائی اختلاف پيدا می كرد كه من می گفتم جبهه ملی از دور يك اسمی دارد،‌ يك عكس مصدقی هنوز هست، يك خاطره ای هست. ما بطور دسته جمعی بنشينيم يك طرف ميز و به خمينی بگوئيم حرف حسابی تو چيه. ما اينجا هستيم شما هم آنجا هستيد حرفتان را بزنيد. روز تاسوعا و عاشورا من در آن راه پيمائی ها نرفتم، بدليل اينكه عكس مصدق را قدغن كردند. فقط همين دليل را داشت. ولی سنجابی رفت، خفت هم كشيد، ولی رفت. فروهر رفت و جلوی چشمش عكس مصدق را يك آخوند پايين آورد. پيدا بود كه اينها جای ديگر ميخواستند بروند و جبهه ملی يك فكر ديگری داشت. بجای اين اگر ما متحد بوديم و يك جبهه واحدی درست ميكرديم، من نميگويم خمينی نمی آمد. نه، ميآمد ولی سر و كارش با يك جبهه متحدی بود، يك جبهه متحد كه مجبور بود به حسابش بيآورد. اين كار كه نشد خمينی تك تك همه اينها را يكی بعد از ديگری زد.

 

فعل و انفعالات نوفل لوشاتو

سئوال - هنگامی كه شما نخست وزير شديد تا چه اندازه از زد و بندها و فعل و انفعالات نوفل لوشاتو خبر داشتيد؟

دكتر بختيار - من مأمور اطلاعاتی در نوفل لوشاتو نداشتم ولی ميدانم كه عده زيادی از ايرانيها،‌ يك عده دانشجو و يك عده افرادی كه دگرگونی ميخواستند و در وجود خمينی، بدليل اينكه اين آدم ساليان دراز تبعيد شده بود، يك قسم نقطه اتكاء پيدا كرده بودند و يك عده ای هم از نظر كنجكاوی ميآمدند و ايشان را ميديدند. من تقريباً تا يكماه قبل از آن حتی صدای او را هم نشنيده بودم يعنی هيچ نواری از او نشنيده بودم.

اما اگر درد را بخواهيد، درد نوفل لوشاتو نبود درد افرادی بود كه ميآمدند آنجا، يك عده برای اينكه خودنمائی  نند يك عده برای اينكه بگويند در اين جريانات خدمت امام رسيديم كه بعدها اگر كارش گرفت از اين نمد كلاهی ببرند. ولی در اين ميان آن دسته كه بيعتشان با امام واقعاً بزرگترين خيانت به ملت ايران بود،‌ آن دسته ايست كه به روشنفكر معروف بودند. لفظ خيانت را استعمال ميكنم چون واقعاً معتقدم خيانت از آن روشنفكرانی بود كه تشخيص ندادند - و صلاحيت اين تشخيص را داشتند - كه وقتی انسان طرفدار دمكراسی و آزادی و دانش شد، وقتی خواست مملكت را از فساد و از ديكتاتوری و از متحجر بودن فكر بيرون بكشد نبايد دست بدامن آخوند بزند. گمان ميكنم قبلاً هم گفته باشم كه 32 استاد دانشگاه - كه حالا يا پاكسازی شده اند يا در زندانند يا منفصل هستند - در كتابخانه خود من جمع شده بودند، 30 نفر موافق دخالت خمينی در امور سياسی بودند و دو نفر مخالف. اين مسئله را كوچك نگيريد. آن افرادی كه عامی اند و تربيت سياسی ندارند گناهی نكردند،‌ آن اشخاصی كه از فقر و جهل و نادانی دنبال خمينی سينه ميزدند آنها گناهكار نيستند. گناهكار آن افرادی هستند كه وظيفه و وسيله داشتند مردم را روشن بكنند و نكردند. حكومت شاه بد بود ؟ مسلماً بد بود. قانون زير پا گذاشته ميشد ؟ مسلماً اينطور بود. بايستی يك دگرگونی در مملكت ميشد ؟ مسلماً ميبايست ميشد. ولی نه دفع فاسد به افسد.

 

ملاقات با سفير امريكا

سئوال - آقای بختيار، آيا شما در مدت نخست وزيری تان ملاقاتی با سفير آمريكا داشتيد؟

دكتر بختيار - سفير آمريكا يك هفته يا 10 روز بعد از نخست وزيری، بعنوان يك ملاقات تشريفاتی مرسوم، به ديدن من آمد. اولين باری بود كه او را ميديدم. در اين ملاقات صحبت از كليات بود. ولی مداركی كه بعد بدست آمد گويای اين واقعيت بود كه او و ونس تمايل بسيار شديدی نسبت به دار و دسته بهشتی و مهندس بازرگان داشتند، و سفير آمريكا مايل بود كه در همان ملاقات اول بداند روابط من با اين آقايان چگونه است. من بايشان پاسخ دادم با بازرگان حدود 30 سال است كه آشنا هستم و سالها با هم در زندان بوديم. البته تمام عقايد و افكار من و او، مخصوصاً راجع به دخالت مذهب در سياست، با هم سازگار نيست. ولی شخصی است با دانش، شخصی است با تقوی، حالا مرد سياسی لايقی هست يا نيست بايد خودش را نشان بدهد. ولی من نسبت به او هيچ خصومت و عنادی ندارم. بعكس يك همدردی ها و وجه مشترك هائی هم داشته ايم و در دستگاه دكتر مصدق هر دو معاون دو وزارت خانه بوديم.

سفير آمريكا از من پرسيد آيا آقای ميناچی و بهشتی را ميشناسم يا نه. البته نه بصورت استنطاق بلكه بصورت اينكه شايد بشود با اينها كنار آمد و راه حلی برای جريانات سياسی پيدا كرد. من بايشان گفتم ميناچی را نمی شناسم و بعد يادم آمد يك مرتبه در يك جلسه ای من اين آقا را، كه تا آنوقت نديده بودم، سه چهار ماه قبل، ديده بودم. ولی اصلاً نميدانستم كارش چيست، شغلش چيست، با كی سروكار دارد، اصلاً چه كاره است. در مورد آقای بهشتی گفتم من اصولاً ايشان را نديده ام و نمی شناسم ولی شنيده ام نماينده خمينی است. قبلاً هم در آلمان بوده و از طرف دولت هم آنجا بوده، حالا كارهای خمينی را اداره ميكند. از فحوای كلام سفير آمريكا اينطور استنباط كردم كه علاقه داشت من با اينها كنار بيآيم. بايشان گفتم اگر در حدود آنچه را كه من گفته ام و نوشته ام و در اين ساليان دراز عمل كرده ام، اين آقايان در همان راه باشند، حرفی نيست. ولی اگر بخواهند بعد از اينكه من تمام اين مراحل را طی كرده ام و وضع باينجا رسيده، به لطايف الحيل كاری كنند كه از استقرار آزادی و دمكراسی و عدالت اجتماعی در ايران جلوگيری كنند، من زير بار نميروم. من با رژيمی كه آخوند بخواهد در امور غير روحانی دخالت بكند صد در صد مخالفم، و اين جزء چيزهائيست كه بهيچوجه قبول نخواهم كرد. وقتی من با صراحت و قاطعيت اين صحبت را كردم،‌ سفيرآمريكا گفت مسأله اينست كه اگر شما خودتان بتوانيد با آنها يك راهی برای حل مشكلات پيدا بكنيد البته مفيد خواهد بود.

 بعد صحبت از اين جريان منحرف شد و مسائل عادی مثل تعداد آمريكائی ها كه در ايران بوده اند، چند نفر رفته اند، چند نفر مانده اند و مسائلی مربوط به اسلحه هائی كه ما سفارش داده ايم كه شايد بنظر من ديگر برای ما قابل پرداخت نباشد و بعضی قراردادهائی كه قطعی نشده شايد من تأييد نكم. از اين قبيل مسائل با هم صحبت كرديم. و بعد از تقريباً يك ساعت ايشان از دفتر من رفت. يك مرتبه ديگر هم تا آنجائی كه يادم هست، من باو تلفن كردم كه به نخست وزيری بيآيد. ايشان به نخست وزيری كه آمد، صحبت از اين كردم كه من امنيت اتباع كشورهای خارجی را با سفرای خود آنها در ميان گذاشته ام، حالا راجع به اتباع آمريكا ميخواستم با شما صحبت كنم. اينها در كجا هستند چه وضعيتی دارند و اين جور مسائل كه در آن روزها مورد نظر بود، و هنوز بنده خيال نميكردم بشود به سفارتخانه يك مملكتی حمله كرد و سفير را گروگان گرفت و بعد ديپلماتها را گروگان گرفت و اين حكايت ها نبود.

ولی خوب، بعد كه مدارك اينها پيدا شد، ديدم در سقوط حكومت بنده، ايشان بی سهم نبوده و اين بی سهم نبودنش هم از بی اطلاعی او بود و از اينكه دوسال در ايران بود و اصلاً از اپوزيسيون عملاً خبری نداشت. ولی باز در اين ملاقات دوم، ايشان صحبت آقای ميناچی - بهشتی را پيش كشيد كه البته بسرعت من از آن گذشتم و گفتم اگر خواستند بيآيند ميتوانند بيآيند. اگر خواستند ملاقات بكنند من وقت خواهم داد، و ديگر صحبتی راجع به بهشتی و ميناچی نكردم.

 

روابط با ابر قدرتها

سئوال - آقای بختيار، از نظر روابط ايران با دو قدرت آمريكا و شوروی، آيا تصميم داشتيد كه تغيير سياست بدهيد؟ و اگر چنين برنامه ای داشتيد نحوه و حدود آنرا خواهش ميكنم روشن بفرمائيد.

دكتر بختيار - تا آنجائی كه من اطلاع دارم، با تمام نفوذی كه دولت آمريكا در سنوات اخير در ايران داشت، روابط شخص شاه و اتحاد جماهير شوروی، اگر نگويم خيلی نزديك و حسنه بود، بسيار معقول بود. من بارها رئيس جمهور و نخست وزير از اتحاد شوروی در ايران ديدم. يعنی نه اينكه شخصاً ديده باشم. بنده آنجا راه نداشتم. اما آمدند و مّداحی كردند و تجليل كردند و گفتند كه اين مملكت دارد بهشت ميشود، سرحدات صلح يعنی سرحدات اتحاد جماهير شوروی با ايران. ... روش آمريكا لازم به ياد آوری نيست. آنچه را كه آمريكا در ايران ميكرد بصورت يك متحد صد در صد بود. در اين مسئله كه ما تا حد زيادی از نظر فلسفی، از نظر فرهنگی، از نظر احتياجاتی كه داريم، از نظر آنچه به آن وضع ژئوپوليتيك گفته ميشود - احتياج داريم كه در مقابل اتحاد جماهير شوروی دولتهای بزرگ ديگری، در صورت لزوم، از ما حمايت كنند، در اين امر ترديدی نيست.

 بد نيست كه اين مسئله را به شما ياد آوری كنم كه دولتی كه شايد بيشتر از هر مملكتی در راه بيطرفی قدم برداشته، دولت هند است. و شما می بينيد در عين حال چقدر با شوروی نزديك است. بنظر من دليل اصلی اش اينست كه مرز مشترك به شوروی ندارد. می بينيد كه با چين مخاصمه تقريباً مستمر دارد. برای اينكه با چين مرز مشترك دارد. اگر كوبا - صرف نظر از اشتباهاتی كه دالس در آنجا كرد و من آنموقع يعنی در ابتدا فيدل كاسترو را ماركسيست تابع مسكو نميدانستم - كوبا وقتی می بيند كه اين طور گرايش به طرف شوروی دارد، دليلش اينست كه خيلی خيلی نزديك به آمريكاست. يا اگر می بينيد كه تركيه يا ايران يا اين ممالك بطرف امريكا نگاه ميكنند برای اينست كه با شوروی مرز مشترك دارند و اعتماد ندارند كه يك چنين قدرتی هم مرز آنها باشد و احساس خطر نكنند. اين يك عكس العمل طبيعی اقوام است، اما راجع به اينكه چه آمريكا چه شوروی دخالت در امور ما بكنند، راجع به اينكه تعيين تكليف برای ما بكنند - چه اين، چه آن - راجع باينكه به ما تلقين كنند كه بايستی وارد بلوك های نظامی بشويم، از قبيل سنتو و غيره، من شديداً مخالف بودم. و همان روز اول گفتم كه ما از سنتو بيرون خواهيم آمد و حالا هم براين عقيده پابرجا هستم. ولی خواستم بگويم دليل اينكه گرايشهائی هست - و اين حرف را هم، بايد بگويم، از مرحوم دكتر مصدق شنيدم - اينست كه ما از نظرفلسفی - فرهنگی - اخلاقی - و از نظر تربيتی كه شده ايم، بطور طبيعی متمايل به تمدن غرب هستيم. و اين يك گرايشی است كه در اكثريت طبقه تحصيل كرده در ايران هنوز هست. خاصه بعد از حضور آقای خمينی و بعد از همكاری نزديك آقای خمينی با حزب توده در ايران - اين احساس شايد تشديد هم شده باشد. البته من فقط و فقط در راه استقلال ايران و عدم وابستگی ايران قدم برميداشتم - و هدفم اين بود كه هرچه كه ممكن است دخالت اينها را كم بكنم. ولی تمايلات فلسفی - اخلاقی - احساساتی مردم ايران نسبت به غرب، اين يك امری است كه، همانطور كه گفتم، وجود دارد و البته بيشتر از هر چيز دليل ژئو پوليتيك دارد.

 

نقش فردوست و قره باغي

سئوال - آقای دكتر بختيار، نقش ارتش بطور اعم و فردوست و قره باغی بطور اخص در سرنگونی دولت شما چه بود؟

دكتر بختيار - من قبل از اينكه شاه ايران را ترك بكند از ايشان خواهش كردم كه فرماندهان ارتش را بپذيرند در جائی كه خود من هم باشم. و در حضور من بآنها بگويند كه وظايف دولت مشخص است و شما بايستی تحت نظردولت انجام وظيفه كنيد. درست بخاطر دارم كه يك بعد ازظهری بود در كاخ نياوران، بعد از فرمان نخست وزيری، در حدود ساعت سه بعد از ظهر بود. آقايان طوفانيان - فره باغی - حبيب الهی - ربيعی و بدره ای، اين 5 نفر امراء كه فرماندهان نيرونها بودند آمدند. شاه بآنها گفت مسئول اداره مملكت، دولت است و من به مسافرت كه رفتم شما دستور از نخست وزير خواهيد گرفت و اگر يك مسئله ای مثل صدور فرمانی يا راجع به بازنشستگی و ترفيع امراء يا چنين چيزهائی باشد، شورای سلطنت تشكيل شده و خود نخست وزير در آن شورا عضويت دارد. بوسيله وزير جنگ به نخست وزير خواهيد گفت، يعنی جريان عادی امور، و او مسئله را با شورای سلطنت در ميان ميگذارد و عمل ميكند.

در اين جلسه آقايان اعتراضی كه نكردند، استقبال هم كردند. و بعد از نيم ساعت يا سه ربع ساعت آنها رفتند و من ماندم مذاكرات ديگری را ادامه بدهم. در مدتی كه من آنجا بودم اطلاع نداشتم يك ژنرال آمريكائی بنام هويزر به ايران آمده و برايم مهم نبود كه يك ژنرال امريكائی آمده باشد. يك ديدی بعضی ها دارند كه ببينند امروز در سفارت امريكا يا سفارت انگليس چه اتفاقی افتاده، كی آمده و كی رفته، آب پاشی شده يا آب و جارو شده يا نه. برای من مهم نبود زيرا ديد من از مسائل ايران بكلی از اينها جداست.

در هر حال آمدن اين آدم برای من حادثه ای نبود، چون اينها هر روز ميآمدند و ميرفتند. بعد از مدتی يكروز قره باغی آمد در نخست وزيری كه اغلب ميآمد، و بايد اضافه كنم كه همين آقايانی كه اشاره كردم‌،‌ منهای طوفانيان باضافه رئيس سازمان امنيت و رئيس ركن دو يعنی اداره دوم ارتش و يكی از اركان ديگر ستاد كل و وزير خارجه ورئيس شهربانی و رئيس ژاندارمری، اعضاء شورای امنيت ملی هستند كه راجع به امنيت ملی تصميم ميگيرند. نخست وزير هم رئيس شورای امنيت ملی است كه بوسيله او هر اقدامی كه بايستی بشود انجام ميگيرد. ما هفته ای يكی دو مرتبه اين شورا را تشكيل ميداديم، و علاوه بر اين، قره باغی هر وقت كار داشت ميآمد يا من كار داشتم تلفن ميكردم ميآمد. تا يكی دو هفته هيچ صحبتی از هويزر نميكرد. ولی يك روزی آمد و بمن گفت كه هويزر يك چيزهائی ميگويد. گفتم اگر حرف حساب ميزند، اگر با منافع ما،‌ با روش ما منطبق است گوش بدهيد و ببينيد چه ميگويد. اما هيچ نظری نميدهيد و هيچ تعهدی نميكنيد. اگر نظری داشت بشنويد و بايشان بگوئيد كه من بايد به نخست وزير و شورای امنيت گزارش بدهم. حالا روشن شده كه از همان دو سه هفته بعد ارتباطاتی بين او و هويزر و بهشتی و بازرگان بوده است. فراموش كردم بگويم كه در ملاقات اول، سفير آمريكا نامه ای، از اين نامه های تشريفاتی كه بطور عادی در ممالك متمدن رد و بدل ميشود. بعنوان تبريك نخست وزيری از رئيس جمهوری آمريكا، به من داد. نامه ی مختصری بود خواندم و تشكر كردم.

خلاصه بر ميگردم به قره باغی كه در اين مدت روز به روز بيشتر در اين زمينه صحبت ميكرد كه شما از ارتش مراقبت كامل نميكنيد. من بايشان گفتم از اين مراقبت كامل مقصودتان چيست. شما كه خودتان در شورای امنيت هستيد تصميمات مرا ميدانيد. وطن پرستی مرا هم خودتان به شاه گفته بوديد و ايشان اين موضوع را به من گفتند كه تمام افسران ارتش متفق القولند كه شما در وطن پرستی بهيچ عنوان نقصی نداريد. پس ارتش هر گرفتاری دارد يا هر مسئله ای دارد در شورای امنيت ملی مطرح كنيد يا اگر ميخواهيد من ميآيم در ستاد كل ارتش مطرح كنيد. بايد عرض كنم كه در اين مدت با وجوديكه نخست وزيری ده دوازده تلفن داشت تمام مدت تلفنها اشغال پيام های تشويق و قدردانی مردم بود و بيش از هر كس از افسران ارتش پيام تلفنی داشتيم كه از تهران و تمام شهرستانها از من قدردانی ميشد و همه مرا سمبل و مظهر استقلال - و حقيقتاً ايستادگی در مقابل خمينی و آخوندها ميشناختند.

اتفاقاتی كه افتاد،‌ خيلی مسائل را ساده ميكند. وقتی كه بهر دليل و تقدير دولت امريكا تصميم گرفت كه خمينی را در ايران بعنوان سّدی جلوی كمونيست ها علم كند، يا بهر دليل ديگری كه بعدها روشن تر خواهد شد، از آن روز من حس كردم، بدون اينكه مدركی داشته باشم، كه تماس هائی بين قره باغی - بازرگان - بهشتی بطور تقريباً مستمر هست. بطوريكه خود قره باغی يك روزی آمد پيش من و گفت كه اجازه ميدهيد من بروم آقای مهندی بازرگان را ببينم و با ايشان صحبت بكنم كه چرا اينكارها را ميكنند. اين استمزاج بنظر من دليلش اين بود كه آقای قره باغی ميخواست اگر از جای ديگری فهميد كه من حس كرده ام، بگويد من با اجازه خود شما رفته ام با ايشان صحبت كرده ام. در اينجا رل سپهبد مقدم هم يك قدری بنظر من تاريك است. در هر حال پشت پرده آنچه بوده، فردوست بوده و در جلو آنچه بوده، قره باغی بوده است، با دستياری احتمالی ناصر مقدم.

آنچه را كه من مايلم بدانيد اين است كه من از افسرانی مثل رحيمی، مثل بدره ای، جز صفا و حقيقت و راستی چيزی نديدم و هيچوقت اختلافی با اينها نداشتم - و افسران ديگری مثل شمس تبريزی - مثل يزدگردی - مثل بيدآبادی و غيره. اينها فرماندهان لشكرها بودند. اينها روزی نبود كه با خود من تماس نگيرند. هميشه با من ارتباط مستقيم داشتند و از وضع تمام اين مناطق - چون حكومت نظامی در آنجاها بود - بمن اطلاع ميدادند. هيچوقت شخصاً من جز احترام، جز محبت نسبت بآنها نداشتم و از آنها هم جز قبول مبارزه مشتركی كه ما در مقابل آخوندها در پيش داشتيم و اجرای صحيح قانون اساسی، چيزی نديدم. افسانه هائی مثل اينكه بدره ای تپانچه كشيد و كی چه گفت و اينها،‌ واقعاً مال روزنامه نويس هائيست كه ميخواهند تيراژ روزنامه را بالا ببرند و بايد بگويم كه من بيش از هر كس به سپهبد رحيمی روی پاكی، روی مردانگی، روی شرف سربازی و روی وطن دوستی او، علاقه مند شده بودم و گمان ميكنم كه اين متقابل بود. تمام اينها قره باغی را در يك وضع ناراحتی ميگذاشت. يك روزی من باو گفتم اگر روحيه پادگان ها متزلزل است خود من ميآيم آنجا صحبت ميكنم و چون ميديدم افسرانی كه تلفن ميكنند دائماً ميگويند كه آقای بختيار بيا خودت اينجا و برای ما صحبت كن. اين مرا تشويق ميكرد كه بروم آنجا ولی در ضمن ميديدم كه قره باغی مايل نيست. من هم نميتوانستم يا نميخواستم تشنج تازه ای را بوجود بياورم. متأسفانه علت اين بود كه من آقای قره باغی را پيشنهاد نكرده بودم. معتقد بودم كه بايستی وزير جنگ پيشنهاد كند و شاه فرمانش را صادر بكند. اينطور نشد. شاه شخصاً همان روزهای اول نخست وزيری من، برای قره باغی فرمان صادر كرد، و اگر من همانونقت ميگفتم كه اين آقا به اين دليل چنين است يا چنان است، سوء ظن شروع ميشد و همان بازی كه زمان دولت دكتر مصدق پيش آمد در مورد من هم پيش ميآمد.

گفتم بگذاريم قره باغی فعلاً باشد تا سر فرصت كارها كه درست شد ببينيم اين مرد چه ميخواهد و كجا ميخواهد برود. در هر صورت خيلی با قاطعيت به او گفتم كه مسئول مملكت من هستم و فقط مجلس ميتواند مرا منعزل بكند يا خودم استعفاء بدهم بشورای سلطنتی، آنچه كه مسلم و مسجل شده اين است كه دستورات آخری كه ميدادم اجرا نميشد.

دستور آخری كه من دادم كتبی بود و دستور بمباران منطقه تسليحات در مسلسل سازی بود. در اين منطقه همافران و يك عده ای آخوند و يك عده ای رجّاله جمع شده بودند و روز بروز و ساعت به ساعت تعداد اينها اضافه ميشد. من اين خطر را كه ديدم به ربيعی گفتم آيا ميشود اينها را از آنجا رد كرد يا نه. او جواب داد بله ميشود. ولی دستور بايد بدهيد. من بايشان دستور دادم، برای اينكه اين سلاح ها مخصوصاً سلاح های سبك بدست اين قبيل مردم نيفتد، كه متأسفانه افتاد. من ميگفتم اينحا بايد بمباران بشود. جهنم كه ما ده ميليون دلار از دست ميدهيم ولی مملكت ارزشش بالاتر از اين چيزها است. و اين را رسماً توی صورتجلسه نوشتيم. يك سرهنگ صورتجلسه ها را در آنجا تنظيم ميكرد. و بعد دستور دادم در شورای امنيت ملی، به آقای بدره ای، كه فرمانده نيروی زمينی بود. كه نيروی زمينی يك تعدادی تانك و افراد بفرستد در حول و حوش اين محوطه، يكساعت هم وقت بدهند به افراد اعم از همافر و غير همافر كه در آنجا هستند، بوسيله اعلاميه و بوسيله بلندگو كه آنجا را ترك كنند و هر كس ترك نكرد بزنند.

اين بلائی كه الان سر ايران ميآيد، مقدار زيادی از آنجا شروع شد. امروز من اطمينان دارم كه بدره ای ميخواست دستور را اجرا بكند. اما ربيعی بعلت اينكه خودش نيروی هوائی را داشت و ژنرال امريكائی، كه آنجا بود. گفته بود دست نگاه داريد كار بيك صورت ديگری ممكن است در بيآيد، به اين علت استنكاف كرد. حالا اين دو نفر مرده اند و من نميخواهم اين را بطور قاطع بگويم. ولی گمان ميكنم كه دليل اين بوده است. در اين ماجرا مسلماً قره باغی هم كه از هويزر و از فردوست مخصوصاً دستور ميگرفت، نقش خودش را بازی ميكرد. بطوريكه وقتی ساعت 3 بعد از نصف شب من از ستاد كل پرسيدم اين طرح اجرا شد يا نه گفتند به اشكال برخورده و من به قره باغی گفتم شما فردا ساعت 9 صبح در دفتر من باشيد تا يك طرح ديگری اجرا كنيم. اين طرح كه عرض كردم خيلی ساده بود، كه نگذازند اسلحه بدست مردم بيفتد. و اين را حتی بازرگان بعد گفت كار صحيحی بود كه نگذارند اسلحه بدست مردم بيفتد. بهر حال به قره باغی گفتم كه شما فردا ساعت 9 صبح به دفتر من بيآئيد. خودم ساعت 8 در دفتر بودم. ساعت 9 نيامد. خوب، با جرياناتی كه در تهران بود ممكن بود اين توهم پيش بيآيد كه نتوانسته بيايد. ولی او با هيكوپتر ميآمد مدرسه افسری و از آنجا ميآمد به نخست وزيری كه دو قدم بود. ساعت نه و نيم كه نيامد من تلفن كردم گفتند در يك كنفرانس است و الان خودش ميآيد. خلاصه ساعت ده شد نيامد. ساعت ده پای تلفن بمن گفت جناب آقای نخست وزير، امراء ارتش اينجا جمع شده اند و راجع به وضع ارتش صحبت ميكنيم. اين حرفی بود كه قره باغی پای تلفن به من زد. خوب، من اول فكر كردم كه شايد يك مشورتی است و بطور عادی با هم ميخواهند تبادل نظری بكنند. از يك متخصص امر پرسيدم بجز شورای عالی جنگ و جز كميسيون های عادی كه مأموريت خاصی دارند و شورای امنيت ملی كه خود من رئيسش هستم، آيا كميسيون های قانونی ديگری هم هست، گفتند خير. سوء ظن مرا گرفت كه اينها مشغول يك كاری هستند كه قانونی نيست. ساعت 11 بود كه بمن اطلاع دادند آن اعلاميه صادر شده، يعنی اعلاميه بی طرفی ارتش و من تا آن ساعت از اين ماجرا خبر نداشتم. و تمام رفت و آمدها و فعل و انفعالات به دستور فردوست و با پا در ميانی و اجرای آقای قره باغی انجام گرفته بود. امراء را جمع كرده بودند. از سپهبد پائين تر هم يا نداشتند يا يك نفر سرلشكر فقط آنجا بود. و اينها آن مدرك را كه اطلاع داريد امضاء كردند.

حالا من كار ندارم كه اين مدرك چه معنی و چه مفهومی دارد. ولی اطمينان دارم كه اين مدرك، چهار روز قبل از اينكه صادر بشود، پيش نويس آن را ژنرال هويزر نوشته بود و گذاشته بود و از ايران رفته بود. اينست كه من نميخواهم دفاع بكنم چون تاريخ دفاع خواهد كرد. من روحم از اينكه اين كميسيون را ايشان تشكيل ميدهد خبر نداشت. تشكيلش بر خلاف قانون بود، بر خلاف حيثيت ارتش بود، بر خلاف منافع كشور بود. يك ارتش نميتواند بگويد من بی طرفم. بی طرفی ما بين كی و كی؟ بيطرفی مابين يك مشت آخوند و رجاله و املی و فلسطينی و غيره، و دولت قانونی شما؟ آن دولتی كه شما از نعمت هايش 25 سال آنقدر متمتع شديد؟ اينجاست كه من ميخواهم جواب بدهم به اين اباطيل و اراجيفی كه ميگويند بختيار ارتش را تضعيف كرد. و اميدوارم به گوش اين آقايان برسد. من با تمام قوا ايستادگی كردم برای اينكه ارتش را حفظ بكنم و دليل من اينست كه روز شنبه 21 بهمن، يعنی يكروز قبل از اين حادثه فتنه خمينی، كه روز يكشنبه بود، در مجلس سنا نطقی كردم كه حاضر است.

در آن نطق با كمال صراحت گفتم من به ارتش ايران اعتماد دارم و دستور داده ام كه اگر پرچمی جز پرچم شير و خورشيد جائی ديدند آناً بهر قيمت هست پائين بيآورند و به آتش بكشند و اگر كسی به پادگان ها حمله كرد يا به كلانتری ها حمله كرد يا به ستاد ارتش و ژاندارمری و غيره حمله كرد، آناً حمله كنندگان را به گلوله ببندند. حكومت كردن اين دو دلی ها را ندارد. و من آدمی نبودم كه دو دل باشم، مخصوصاً در آن شرايط.‍. اين است كه با كمال تأسف بايد بگويم، كه ارتش ما بدلايلی كه نميخواهم الان صحبتش را بكنم - كه يكی همان تبعيض و فساد بود - به افسران جوان و وطن دوست و آنهائی كه بايستی بالا بيآيند آسان راه نميداد - و از اين جهت افرادی بتوصيه اين، به خواهش آن، از روی بی شخصيتی خودشان، از روی تملق و مداهنه ای كه ميگفتند و ميكردند، بيك پست هائی رسيدند كه لياقتش را نداشتند و بالاخره بايد بگويم من در تمام عمرم يك مرتبه فردوست را ديدم. اسمش را زياد شنيده بودم، كه گويا در زمان شاه هر كسی، هر وزيری، هر نخست وزيری حاجتی و كاری داشت بايد وقت از ايشان ميگرفت و ميرفت دست به دامنش ميشد.

يكروز به دفترم گفتم تلفن كنيد به فردوست ساعت 3 بعدازظهر بيآيد به نخست وزيري. او را نديده بودم. وقتی آمد اثر بسيار بدی در من گذاشت او را جسماً و روحاً آدم حقيری ديدم. هيچ چيزی از بزرگواری و دانش و فهم و شعور در قيافه و رفتار و منش او نديدم. از او سئوال كردم: شما كه پنچاه سال تمام با شاه همكلاس، هم مدرسه و دوست بوديد، با تمام نزديكی هائی كه داشتيد، با امكاناتی كه داشتيد كه مسائل را گوشزد بكنيد، چرا بايشان گوشزد نكرديد؟‌ اگر من اين كار را ميكردم ميگفت اين مصدقی است و منافق است و منفی باف است ولی شما، شما چرا نكرديد؟ ديدم با كمال خضوع و خشوع گفت كه آقای نخست وزير، من گزارشهای خودم را يكسال ونيم، دو سال پيش دادم، و اين مدارك موجود است. اگر اجازه بدهيد اينها را جمع ميكنم و دو روز ديگر خدمتتان ميفرستم، سر فرصت بدهيد بخوانند و ببينيد كه چه بوده و چه شده. يك مقداری صحبت های ديگر هم كرد و بعد رفت.

يك حالت بهتی بمن دست داد كه چطور يكی از موثرترين مقامات مملكت ما يك چنين آقائی است كه سرنوشت يك كشوری را بايد تعيين بكند. نه تربيتی، نه هنری، نه شهامتی، نه بيانی، نه دانشی، فقط ممكن است آدم زرنگی باشد كه قابليت بندوبست كردنش خوب باشد. مسئله اينكه او به شاه خيانت كرده يا نكرده به من مربوط نيست. آن چيزی است كه يك روزی روشن خواهد شد. ولی من ميتوانم بشما اطمينان بدهم كه آنوقت كه پيش من آمد، با شاه روابط خوبی نداشت. اين از فحوای كلامش و از مدارك ديگری كه من بدست آوردم، روشن است و تمام ترقی آقای قره باغی و رياست ستادش را مرهون آقای فردوست بايد دانست. اين است كه من با كمال صراحت عرض ميكنم كه بنظر من بطور قطع فردوست و مسلماً قره باغی و يك عده ديگری حتماً در متلاشی كردن ارتش دست داشتند و دستور خارجی را در اين مورد اجرا كردند (نگاه شود به متن اعلاميه ارتش در قسمت ضمائم - ناشر)

 

مذاكره با شاه در باره ارتش

سئوال - آقای دكتر بختيار شما كه كم و بيش فعل و انفعالاتی را در ارتش ميديديد، آيا پس از خروج شاه از كشور با او در اين زمينه صحبت و مشورتی داشتيد؟

دكتر بختيار - من در تمام مدتی كه شاه از مملكت بيرون رفته بود، و در مصر و مراكش بود بكمرتبه با تلفن با ايشان صحبت كردم. چون صحبت با مراكش بوسيله تلفن بسيار مشكل بود و ايشان خواسته بود با من صحبت بكند. اتفاقاً من در شورای امنيت ملی بودم و تمام سران ارتش آنجا حضور داشتند. وقتی كه تلفن شد بعضی از اينها خواستند از اطاق بيرون بروند كه من آزادانه صحبت كنم. بهمه گفتم چيز سّری نيست بنشينيد. مملكت مال همه ماهاست و ما بايستی متحد باشيم.ايشان از من سئوال كردند كه آيا سران ارتش آنطور كه من دستور دادم انجام وظيفه ميكنند يا نه؟ بنده بايشان پاسخ دادم كه تا آنجائی كه من اطلاع دارم استحكام و انسجام قوای نظامی متزلزل نيست، و ظاهراً هم متزلزل نبود. آنچه مسلم است فعل و انفعالاتی كه بعداً شد بدستور خارجيها با پا در ميانی و قبول مأموريت از طرف فردوست و قره باغی بود.

همانطور كه قبلاً هم گفته ام، ارتش ما بجای اينكه يك ارتش ملی باشد، يك ارتشی بود كه نفوذ خارجی هميشه و بطور مستمر در آن زياد بود. با كمال تأسف بايد عرض كنم كه اين مسافرتهائی كه امرای ما بخارج ميكردند اغلب يا برای بند و بست با مقامات خارجی بوده و يا برای معاملاتی كه ميكردند. ولی ارتش ملی و افسران جوان ما كه واقعاً بايران علاقه مند بودند راه ترقی شان باز نبود. كسانی در رأس امور بودند كه اولاً اغلب بی شخصيت بودند. در مرحله دوم مورد توجه بعضی دول خارجی بودند. اين نظر من نسبت به ارتش است و ميتوانم عرض كنم. از قول مرحوم انور السادات كه درباره امرای ارتش از شاه فقيد سئوال كرده بود و شاه گفته بود من خودم متوجه شدم كه اينها خيلی زياد از خارجی ها دستور ميگيرند، ولی وقتی كه ديگر رشته امور از دست من خارج شده بود. اين صحبتی است كه انور السادات برای من نقل كرد و من اينرا برای اولين دفعه در مقابل شما يعنی بطور رسمی به نقل قول از مرحوم انور السادات بازگو ميكنم.

 

سيد جلال تهرانی و شورای سلطنت

سئوال - آقای بختيار درباره علت سفر سيد جلال تهرانی رئيس شورای سلطنت به پاريس و ديدارش با خمينی واستعفای او مطالب گفته نشده زيادی وجود دارد. خواهش ميكنم در اين مورد توضيح بدهيد و بفرمائيد كه اساساً چرا شخصی مثل سيد جلال تهرانی به رياست شورای سلطنت برگزيده شد ؟

دكتر بختيار - همانطور كه اطلاع داريد تعيين اعضای شورای سلطنت از وظايف خود شاه است. البته ايشان از بنده سئوال كردند راجع به بعضی افراد و منهم يك نظرياتی داشتم. تا آنجا كه يادم است از آقای امينی هم پرسيدند و از دكتر صديقی هم پرسيدند. در يكی از جلساتی كه هرسه نفر بوديم انتظام هم حضور داشت، راجع يه افرادی كه در شورای سلطنت ممكن است عضو بشوند صحبت شد. خوب، روسای مجلسين تقريباً بطور اتوماتيك هستند، نخست وزير بطور اتوماتيك هست، قرار بود چهار نفر ديگر هم تعيين بشوند.

 انتصاب سيد جلال تهرانی به دو سه دليل بود اولاً ايشان خودش يك پا آخوند بود و با روحانيون، و بهتر است بگوئيم با آخوندها، سر و سّر بيشتری داشت، در مرحله بعد در جريان گرفتاری خمينی در سال 42 ايشان يك نقش بتمام معنی موثری بازی كرده بود و تا آنجائی كه من بياد دارم، ايشان ميگفت كه آن فتوائی كه سه نفر از علما يعنی آقای شريعتمداری و آقای قمی و مرحوم ميلانی راجع به درجه اجتهاد اين حاج روح الله خمينی دادند، بوسيله ايشان به شاه عرضه شده بود و خلاصه از او دفاع كرده بود.

سيد جلال در جلسه شورای سلطنت كه شاه هم حضور داشت و ما را به هم معرفی ميكرد، سيد جلال تهرانی وقتی كه مرا ديد - البته از نظر فاميلی ميشناخت - بمن گفت من به پدر شما ارادت داشتم، مرد دانشمندی بود و خلاصه خودش را نزديك به پدر من معرفی ميكرد. دو سه نفر را من پيشنهاد كردم برای شورای سلطنت كه يكی دكتر علی آبادی استاد دانشگاه و يكی دكتر سياسی بود. و در مرحله اول آقای سروری بود كه بعلت كهولت سن و ضعف قوای بدنی قبول نكرد. آقای دكتر علی آبادی با كمال شهامت در آن شرايط قبول كرد و تا روز آخر هم آمد.

ولی انتخاب آقای تهرانی بعنوان رئيس شورا يكی هم از نظر سنی بود ايشان مقارن همان وقت هشتاد و شش هفت سال داشت. بعد با آن جريانی كه گفتيم با طبقه آخوند ارتباط خيلی نزديك داشت. وقتی ما تصميم گرفتيم كه پيغام بدهيم كه آقای خمينی كه از خر شيطان پياده بشود و مثل يك آدم منطقی صحبت بكند، بهترين راه را اين ديديم كه يك آدمی همزبان خودش، كه مخصوصاً به او خدمتی هم كرده است،‌ انتخاب بشود. انتخاب سيد جلال تهرانی بر اين مبنا بود و دليل ديگری نداشت. باقی حكايت را شما ميدانيد كه باينجا كه آمد خمينی گفت كه تا استعفا ندهی نمی پذيرم و ايشان هم استعفاء داد. هر كسی يك فلزی دارد. از اشخاص بيش از ظرفيتشان نبايد توقع داشت. (نگاه شود به متن استعفا نامه سيد جلال تهرانی در قسمت ضمائم - ناشر)

سفر مهندس مرزبان

سئوال - با اين توضيحاتی كه داديد آيا اعزام مرحوم مهندس مرزبان به پاريس در ارتباط با تغيير موضع سيد جلال تهرانی بود؟

دكتر بختيار - سيد جلال از طرف خودش و از طرف شورای سلطنتی آمده بود برای مذاكره ولی مرحوم مهندس مرزبان كه كمتر ايرانی در آن نسل به شعور، به وطن دوستی و به تواضع او ديدم،‌ حامل نامه ای بود كه من برای خمينی فرستاده بودم. مرحوم مهندس مرزبان آمد پاريس و با پسر آقای خمينی تماس گرفت و اين نامه را داد دو سه روزی هم معطل شد و نتيجه ای گرفته نشد. آنوقت من بفكر آمدن خودم افتادم كه البته شرطی كه از طرف من بود اين بود كه ايشان نگويد بايد استعفاء بدهی چون من نميتوانستم آسيد جلال تهرانی باشم. كه قبول هم كرد، ولی همانطور كه قبلاً گفتم بعد عدول كرد.

 

حمله به ستاد ژاندارمري

سئوال - آقای دكتر بختيار، در تاريخ نهم بهمن ماه 57 ستاد ژاندارمری در تهران مورد حمله قرار گرفت و چند تن هم كشته شدند. تقريباً در همان هنگام شما برای ديدار و گفتگو با خمينی تلاش ميكرديد و در عين حال سعی ميكرديد ورود خمينی به ايران را به تعويق بياندازيد. آيا ميان اين رويدادها ارتباطی وجود داشته است؟

دكتر بختيار- اين افرادی كه نام روحانی روی خودشان گذاشته اند، آنچه در اين مدت، مخصوصاً در مدت 37 روزی كه من نخست وزير بودم، كردند هيچ جنايتكاری، هيچ ضد ايرانی نكرد. اينها از تمام وسائل و از تمام امكانات سوء استفاده ميكردند و دائماً آشوب و بلوا را دامن ميزدند. مسئله ستاد ژاندارمری يك مسئله ايست كه هنوز روشن روشن نشده ولی من ميتوانم عرض بكنم كه يقين دارم هيچكس از طرف ژاندارمری تيراندازی نكرد و حمله نكرد. در حدود ساعت دو بعد از ظهر بود. موقعی كه دو سه اتوبوس از اتوبوسهای سرويس ژاندارمری، حامل كارمندان غير نظامی يا بعضی درجه دارها يا خانمهای كارمند، عازم حركت بود، از خانه ای واقع در روبروی ستاد ژاندارمری بطرف آنها تيراندازی شد. در آنوقت در دانشگاه يك عده ای از اين آخوندها كه گويا طالقانی هم جزء آنها بود، در مسجد دانشگاه بست نشسته بودند. حالا بست برای چه نشسته بودند، لابد برای اينكه آزادشان كرده بوديم، لابد برای اينكه زندانها را خالی كرده بوديم، لابد برای اينكه ميگفتيم آدم باشيد، شرف داشته باشيد بياييد روی منافع ملی استدلال بكنيد. اينها در آنجا اجتماع كرده بودند و اختلافات را دامن ميزدند.

وقتی كه شليك شد به اين اتوبوس هائی كه در مقابل در ستاد ژاندارمری بودند، خوب، بناچار قوای انتظامی هم با وجود اينكه آمادگی زيادی نداشتند،‌ شليك كردند. در آنجا كشت و كشتاری هم نشد. هركس ميگويد دروغ ميگويد. از خيابان شمال جنوبی جنب دانشگاه - گمان ميكنم خيابان آناتول فرانس باشد - قوای امدادی برای جلوگيری از افرادی كه آماده حمله به ستاد ژاندارمری بودند، رو به جنوب ميآمدند. به راه بندان مختصری برخوردند. بعدها شنيدم فدائيان اسلام جزء‌ افتخاراتشان اين بود كه اين راه بندان را آنها بوجود آورده بودند كه مانع رسيدن اين قوای انتظامی به ستاد ژاندارمری مملكت بشوند. كاميون اولی كه به راه بندان ميرسد سربازان پياده ميشوند، و شروع ميكنند به تيراندازی هوائي. از درون دانشگاه و از در دانشگاه واقع در خيابان شاهرضا،‌ عده ای دانشجو يا شبه دانشجو با اسلحه گرم شروع ميكنند به تيراندازی بطرف اين قوای امدادي. اينها هم متقابلاً حمله آنها را جواب ميدهند. درباره كشته شدگان بايد به شما بگويم كه مبالغه و بيشرمی واقعاً آنچنان رايج شده بود كه اگر گوبلز هنوز زنده بود از اينها درسی از مبالغه و دروغ گويی و انتشار اكاذيب ميگرفت. بمن گزارش داده شد كه 27 نفر كشته شدند. روزها بود كه ميگذشت يكنفر در سراسر كشور كشته نشده بود و اين جزء افتخارات من بود كه با وجود تمام تحريكات سعی ميكردم با دستورهائی كه ميدادم جلوی كشتار را بگيرم.

البته اين همانطور كه اشاره كرديد مصادف بود با برنامه سفر من و اينها ميخواستند در آنجا يك الم شنگه ای برپا بكنند كه من يا نتوانم بيايم برای ديدار خمينی، يا اينكه به او نشان بدهند كه ما حاضريم و آنقدر آمادگی داريم كه به ستاد ژاندارمری هم حمله ميكنيم ديگر شما اصلاً با بختيار چكار داريد صحبت بكنيد. در هر صورت بمحض اينكه بمن گزارش زخمی ها و كشته ها را دادند دكتر رزم آرا وزير بهداری را خواستم و بايشان دستور دادم كه شخصاً بروند به بيمارستان هزار تختخوابی و ببينند چقدر كشته و چقدر زخمی است و دوا و درمان و هرچه كه برای زخمی ها لازم باشد راه بيندازند. شنيدم در راديوها صحبت از صدها و گاهی هزارها كشته در تهران شده بود. من امروز ميتوانم با قاطعيت به شما عرض كنم كه بيش از 27 نفر كشته نشد و بيش از 54 نفر زخمی نداشتيم. ولی دستور من هميشه اين بود كه به هيچكس تيراندازی نكنيد، جز اينكه بشما تيراندازی بكنند آنوقت پاسخ بدهيد يا در صورتيكه بمراكز اصلی قوای انتظامی ستاد و كلانتری ها و غيره حمله بشود. اين دستور را من دادم. گمان ميكنم كه اين حداقل خشونتی است كه ممكن است برای بقا و دوام يك دولتی انجام بگيرد. شما فكر بكنيد كه در همين فرانسه كه مهد آزادی است، اگر به كلانتری با مسلسل حمله كنند چه جواب ميگيرند؟ فكر بكنيد در بهشت شوروی يك نفر برود به كلانتری تيراندازی كند چه ميشود؟ من نمی فهمم چطور ما ميخواهيم هم دمكرات باشيم،‌ هم دمكراسی را با هرج و مرج يكی ميدانيم. وقتی يك ملتی ميگويد من آزادی ميخواهم حق دارد طغيان بكند. بسيار خوب، ولی وقتی به او آزادی دادند ديگر چه ميخواهد؟ پس هرج و مرج ميخواهد. پس آزادی نميخواهد. آزادی غيراز هرج و مرج است. و اين آقايان نيامده بودند كه آزادی بدهند. حالا بعد از سه سال ميفهميد كه دقيقاً آمده بودند ريشه درخت آزادی را خشك بكنند و اين حادثه آفرينی ها را ميكردند باميد اينكه خمينی هرچه زودتر و هر چه قويتر بايران برگردد. در مقابل، سياست من اين بود كه آمدن او را بتعويق بيندازم (نگاه شود مصاحبه دکتر بختیار، روز بعد از واقعه حمله به ستاد ژاندرمری در قسمت ضمائم - ناشر).

 

تظاهرات بنفع قانون اساسي

سئوال - آقای دكتر بختيار، در اوائل بهمن ماه 57 بيش از 051 هزار تن از مردم تهران برای پشتيبانی از شما دست به تظاهرات زدند. البته مخالفان گفتند كه خانواده ارتشيان بزور به اين تظاهرات كشانده شده اند. يعنی گفتند كه به ارتشيان بخشنامه شده كه خانواده های خود را به اين تظاهرات بفرستند. شما در اين مورد چه ميفرمائيد؟

دكتر بختيار - موضوع صدور بخشنامه كه آنقدر مهمل و احمقانه است كه احتياجی به توضيح ندارد. آخوندها در جعل شايعات خيلی جلوتر از اينها هم رفته اند. اما راجع به تظاهرات، همانطوری كه قبلاً اشاره كردم من معتقد بودم، و هنوز باين عقيده پا بر جا هستم، كه اگر زمان داده شده بود ما اين مسائل را حل ميكرديم. وقتی كه مردم ايران در مقابل يك دولتی كه نميشد ايرادی به آن بگيرند و يك شخصی كه خودش سابقه آزادی خواهی داشت و سالها برای آزادی مبارزه كرده بود، قرار ميگرفتند، آرام آرام متوجه ميشدند كه ميشود بيك دگرگونی با يك جريان دمكراتيك در ايران اميدوار بود ومی آمدند بطرف اين دولت. در ابتدا عده كم بود ولی يقين دارم كه اگر يك ماه ديگر ما در تهران بوديم اين تظاهرات صد و پنجاه هزار نفری به چهار صد هزار نفری و بيشتر ميرسيد. ‌اين تظاهرات بهمن ماه علامت سلامت روح و اعتمادی است كه آرام آرام مردم به دولت پيدا كرده بودند واين اعتماد ناشی از تقوی و حرمت به قانون از طرف ما بود.

متأسفانه وضع را به جائی رسانده بودند كه مردم حاضر نبودند بشنوند فلان كس چه گفته است. اول بايد فلان كس را می شناختند. وقتی دكتر مصدق حرف ميزد چون مصدق گفته بود مردم با توجه به سوابق او ميپذيرفتند. اگر يك آدم فاسدی همان حرف را ميزد مردم قبول نميكردند. وقتی يك آدمی كه سوابق بد داشته باشد بيايد بگويد كه مملكت بايد آزاد باشد چنين باشد چنان باشد، هيچكس گوش بحرفش نميدهد. بعكس وقتی كه شخصی پاكدامن باشد و عملاً امتحان آزاديخواهی خود را داده باشد، مردم آماده پذيرفتن وعده هايش هستند. من معتقد بودم كه گذشت زمان بنفع ما كار ميكرد. و در مدت كوتاهی كه دولت من شروع به كاركرده بود هر روز بيشتر متوجه ميشدند كه اين دولت از قماش دولتهای قبلی نيست و اين شايعات ساخته و پرداخته آخوندها كه ما مردم را به زور وادار به تظاهرات كرده ايم، يك شيوه مبارزه با دولت و علامت نگرانی شان از اقبال روبه تزايد مردم نسبت به دولت بود. بايد بشما بگويم كه بمناسبت اين تظاهرات از من خواستند كمكی بكنم. من امتناع كردم. گفتم مردم بايد اصالت هر چيزی را در نظر بگيرند. اگر فرمايشی باشد اصالتش را از دست ميدهد آنچه مسلم است اين تظاهرات بنفع قانون اساسی تنها تظاهرات اصيل بين تظاهرات زمان شاه و تظاهرات زمان خمينی بود. كه آنوقت كارگران و كارمندان را به زور به خيابانها می كشاندند و حالا رجاله های حزب اللهی را با پول و  كمك های جنسی به تظاهرات واميدارند.

 

تماس با رهبران مذهبي

سئوال - آقای دكتر بختيار، شما در مجلس سنا اعلام كرده بوديد كه با رهبران مذهبی و از جمله خمينی در تماس هستيد آيا اين مسئله حقيقت داشت؟

دكتر بختيار- گمان ميكنم كه در صحبت های قبلی مسئله آخوندها را بطور كلی مطرح كردم. اما در مورد تماسی كه در مجلس يا در سنا گفتم، اين تماس بنوعی واقعيت داشت. برای اينكه نود درصد اين آقايان جيره خواران دولت های قبلی بودند و اين چيزی نيست كه كسی بتواند منكر بشود. با خمينی تماس من همان تماسهائی بود كه ديگر جنبه بين المللی پيدا كرد و همه ميدانند و هيچوقت هم همانطوری كه عرض كردم هيچ جذابيتی برای من نداشت. اما اكثريت قريب باتفاق روحانيون مايل بودند كه با دولت كنار بيآيند. منتهی دولت بايستی كه سركيسه را شل ميكرد. در زمان هويدا آنچنان پولی بين اينها تقسيم ميكردند كه سازمان امنيت بودجه اش كسر ميآمد و از نخست وزيری مستقيماً ميدادند. در اين زمينه دكتر آموزگار با اين بذل و بخششهای بی مورد مخالفت كرد و مقدار زيادی از اين بودجه را زد. همانطور كه قبلاً گفتم شاه دائما باين روحانيون كمك ميكرد تا از آنها بعنوان يك نيروئی در مقابل مليّون استفاده كند. دولت آموزگار وقتی اينكار را كرد، اينها منحرف شدند و خواستند بندوبست جای ديگری بكنند و بالاخره خمينی هم بنوائی رسيده بود و رقم پولهائی كه از ليبی ميرسيد درشت ميشد و اين پولها يك مقدارش به اين آقايان داده شد. آخرين دفعه ای كه من رئيس سازمان امنيت را برای اين موضوع احضار كردم، از او پرسيدم كه بودجه اين آخوندها چقدر است و به هر كدام چقدر ميدهيد؟ الان اين ليست در مقابلم نيست ولی ميتوانم عرض كنم كه هنوز آنموقع مبلغ بسيار مهمی به اينها بطور مخفيانه مساعدت ميشد. و من رقم های 500 هزاز تومن در ليست ديدم.

خيلی از اينها ميخواستند كه هم متمتع بشوند از جريان خمينی هم با ارباب سابق قطع رابطه نكنند. منتهی دو دل بودند كه كی فاتح و كی مغلوب ميشود. صحبتی كه من در مجلس كردم يك جنبه سياسی هم داشت و آن اين بود كه ما متهم بوديم كه ضد آخونديم. ضد آخوند البته هستيم، ولی ضد روحانی كه كار روحانيت خودش را بكند، هيچوقت نبوديم. اين بر خلاف اصول آزاديست. من خواستم به اين آقايان بگويم كه هر كس ميخواهد به عتبات برود آزاد است ديگر من سهميه تعيين نميكنم كه دو هزار نفر بروند يا بيست هزار نفر. آگر صد هزار نفر هم ميخواهند بروند و عراقيها اجازه ميدهند، بروند. اين مسئله را من باين ملاحظه مطرح كردم والا تماسی كه بنده، آخوند را هر روز بپذيرم و بحث بكنم و يا با او بنشينم و صحبت بكنم، نه وقت اينرا داشتم و نه علاقه ای به اين موضوع داشتم.

 

تغيير لحن خمينی

سئوال - آقای دكتر بختيار ما،‌ يعنی گروه تحقيق راديو ايران بعد از دوباره شنيدن پيامهای خمينی در نوفل لوشاتو احساس كرديم كه از يك زمان معينی لحن صحبتش عوض شد. از اول، يعنی از موقع استقرارش در پاريس تا اين زمان كه گفتيم، بصورت يك مبارز با استبداد و اختناق،‌ يك مبشر سلامت و بهروزی مردم، يك هوا خواه حقوق بشر، يك طرفدار حرمت و حقوق زن و يك شيفته عدالت صحبت ميكند. مكرر در مكرر ميگويد كه علما خودشان نميخواهند حكومت كنند و من يك طلبه هستم. از آزادی بيان، آزادی مطبوعات، حقوق اقليت های مذهبی و اينطور چيزها حرف ميزند. ولی از اواسط راه يكباره لحن صحبتش عوض ميشود. حالت يك رهبر و قائد و زمامدار بخودش ميگيرد. دستور كشتن ميدهد. فتوای قتل ميدهد، به دولتهای خارجی اولتيماتوم ميدهد كه اگر از دولت ايران حمايت كنند تمام قراردادهايشان را لغو ميكند، يك قطره نفت ديگر به آنها نخواهد فروخت. حتی علناً ميگويد كه اگر دولت منصوب شاه، ايران را مبدل به بهشت هم بكند مقبول ما نيست و مقبول من نيست. ما اين تغيير لحن خمينی را تقريباً مقارن ديديم با رفت و آمدها و ملاقاتهای پشت سرهم افرادی مثل رمزی كلارك وزير اسبق دادگستری امريكا يا جوزف مالون يكی از روسای سابق سي. آي. ا. در خاور ميانه، كه الان روشن شده كه در ارتباط خيلی نزديك با اينتليجنت سرويس هم بوده، و زيگموند ناگورسكی عضو كميسيون مشورتی روابط خارجی امريكا و افراد زياد ديگر. و ما باين نتيجه رسيديم كه از اواخر آذر و اوايل دی بند و بست های بين المللی انجام شده بود و آنهائی كه دست اندر كار توطئه بودند، قول و قرارهايشان را با خمينی گذاشته بودند و مأموريت ژنرال هايزر در ايران، برای اجرای اين برنامه های از پيش تنظيم شده بود و ما تقريباً باين اعتقاد رسيديم كه هر قدر آقای بنی صدر خودستائی بكند كه من نگذاشتم بين بختيار و خمينی ملاقاتی صورت بگيرد تصور ما اينست كه انجام نشدن اين ملاقات نتيجه توافقهای نوفل لوشاتو بود.البته آنموقع طبيعی است كه شما نميتوانستيد از توافقهای پنهانی كه پشت درهای بسته انجام ميشد، مطلع باشيد ولی امروز در پرتو وقايع و اتفاقات بعدی ميخواهيم نظر شما را راجع به اين نكته كه اين توافقها در يك زمان معينی در نوفل لوشاتو انجام شده بود بدانيم؟

دكتر بختيار - گذشته از اين توافق هائی كه گفتيد و در كتب متعدد و در روزنامه ها منتشر شده و خود شما هم اطلاع پيدا كرده ايد و خوانده ايد، ميخواهم توجه تان را به يك نكته جلب بكنم. فراموش نكنيد كه خمينی، با تمام بی سوادی و بی دانشی، يك آخوند و تقريباً يك روضه خوان است. حتماً توجه كرده ايد كه يك آخوند روضه خوان بالای منبر خيلی آرام و با طماءنينه شروع ميكند به موعظه كردن،‌ بعد گريز به صحرای كربلا ميزند و شور و غوغا به پا ميكند. خمينی يك موجودی است كه بنظر من در عين بی سوادی يك شم خاصی در مورد تحميق مردم دارد. در ابتدا وقتی كه شروع كرد به موعظه كردن ميخواست شاه را بكوبد كه ای مردم اين مفاسد را ببينيد و ما اين آزادی ها را خواهيم داد. بعد در يك زمانی مواجه شد با اينكه يك شخص ديگری هم آمده كه وضع گذشته را محكوم ميكند و آن آزاديهائی را هم كه او ادعا ميكند، خيلی بيشترش را ميدهد،‌ از آنموقع شروع كرد به صدايش را بالا بردن و گريز زدن، و بعد وقتی مسئله بقاء و دوام شاه يا رفتن او مطرح شد و تصميم گرفته شد كه نگاه داشتن شاه و رژيمی كه او داشت. مقصودم رژيم آريامهری است نه رژيم سلطنت مشروطه، مشكل است، خمينی اطمينان بيشتری پيدا كرد و باز صدايش را بالاتر برد. رفت و آمد آن افراد، كه اشاره كرديد،‌ با خمينی مسلم است و وعده و وعيدهائی كه دادند مسلم است. از اين ها مداركی هست كه قابل انكار نيست. ولی من باز ميخواهم توجه شما را باين نكته جلب كنم كه خمينی بوسيله افرادی كه با او تماس داشتند از ارتش اطمينان پيدا كرده بود كه عليه او كودتا نميكند و ساكت ميماند. من برای اينكه درباره ساخت و پاختی كه خمينی با بعضی از سران ارتش كرده بود روشن بشويد، واقعه ای را نقل ميكنم، يك روزی در بهمن ماه،‌ آقای دكتر سحابی از من وقت خواست و خواهش كرد كه تيمسار قره باغی و تيمسار مقدم رئيس ساواك و يكنفر از نزديكان آقای بازرگان هم باشند. باين عنوان كه ميخواهيم يك مذاكراتی با شما بكنيم. بنده اين آقايان را در محل اقامت نخست وزيری ساعت 5 بعدازظهر پذيرفتم. حدود دو ساعت در حضور قره باغی و مقدم و آن جوان مورد اعتماد آقای سحابی و بازرگان، كه اسمش يادم نيست، صحبت كرديم. صحبت ايشان اين بود كه اين مبارزه و استقامتی كه شما ميكنيد، نتيجه ای ندارد و يك خونريزی ميشود كه بيخود و بيفايده است. خلاصه حرفهائی زد كه فقط يك آدمی كه بقول شما ساخت و پاخت هايش را كرده باشد، ميزند. من سحابی را هيچوقت يك مرد سياسی ندانسته ام و نميدانم ولی آدم ملعونی نيست، دراين موقع يك كار فوری داشتم،‌ گفتم من نيم ساعت ميروم آنطرف دفتر نخست وزيری - كه همجوار بود - و بر ميگردم. كار لازمی بود كه بروم يك مداركی را امضاء كنم يا به كسی وقت ملاقات داده بودم. وقتی بعد از نيم ساعت، سه ربع برگشتم گفتم شما صلاح هم رفتيد، آقای دكتر سحابی؟ در هر حال من نميتوانم به ارتش بگويم تسليم بشود. تسليم كی بشود؟ برای چه تسليم بشود؟ مسائل آزادی هايی كه منظور نظر بود، خود شما بهتر ميدانيد كه حل شده است. حالا ديگر چه ميخواهيد؟

وقتيكه ديدند من از موضع خودم تكان نميخورم، و اقدامشان به نتيجه ای نميرسد، بلند شدند كه بروند. يادم هست پيشنهاد كردم با اتوموبيل نخست وزيری كه ضد گلوله بود بروند كه اتفاقی نيفتد. دكتر سحابی دست مرا گرفت و آورد پائين توی سرسرا، دور از آن سه نفر ديگر ‌و بمن گفت آقای دكتر بختيار، فراموش نكنيد چه روزها و چه شبهائی را گذرانده ايد و چه گرفتاريهائی داشتيد و چه مبارزاتی كرديد و چه محروميت ها كشيديد. اينها را كه به ياد داريد؟ گفتم بله، همه اينها برای اين بود كه آزادی و دمكراسی رابه مملكت برگردانيم. مبارزه كرديم حالا هم آماده هستيم ادامه بدهيم. شما كه از وقايع صحرای كربلا كاملاً و بيشتر از من اطلاع داريد. خوب، امام حسين كه جنگ ميكرد برای حقانيتش بود. من معتقدم كه ما برای يك چيزی مبارزه كرديم و آن چيز را تقريباً بدست آورده ايم و حالا بايد محكم نگهش داريم. گفت شما وسيله نداريد. گفتم شما اين آقايان را كه ديديد. يك نگاهی بمن كرد كه چند روز بعد بيادم آمد و معنايش را فهميدم. آن نگاه عجيب را كرد و گفت: حيف كه شما هستيد. يك كاری نكنيد شما قربانی بشويد. من برای شخص شما به پاس آن دوستی ها كه داريم و آن سوابقی كه داريد ناراحتم و دلسوزی ميكنم. شما روی اين آقايان هيچ حساب نكنيد. اين حرفی بود كه دكتر سحابی آنروز در اقامتگاه نخست وزيری به من زد. بعد از گذشت ايام و بعد از اينكه تسليم شدن فردوست و قره باغی را ديدم، اعتقاد پيدا كردم كه آن روز اين عمل انجام شده بود. يعنی تصميم گرفته شده بود، منتهی روز و ساعت و دقيقه و چگونگی اجرايش را بايستی با هم توافق ميكردند. اين حرفی كه دكتر سحابی دوسه روز قبل از 22 بهمن بمن زد. توام با تأثری كه در نگاهش ديدم، كه معنی و مفهومش خيلی روشن بود كه شما با اين سوابق و مبارزاتی كه كرده ايد حيف است قربانی بشويد. اگر نخست وزير ديگری بود، خوب، به جهنم. من با روی گشاده گفتم آقای دكتر، يك روزی آدم بايد بميرد. اگر يك نفر قربانی بشود برای اينكه مملكتی نجات پيدا كند، زهی سعادت. من برای نجات مملكتم وارد مبارزه شدم. شما خودتان خوب ميدانيد،‌ آقای دكتر، كه اگر اوضاع عادی بود كسی مرا نخست وزير نميكرد، خواستند يك آدمی در اين موقعيت نخست وزير باشد كه چند خاصيت داشته باشد، از جمله اينكه غير قابل نفوذ باشد و نميتوانم جز قولی كه داده ام، جز راهی كه رفته ام، جز عملی كه كرده ام كار ديگری بكنم .ايشان سوار اتومبيل بنده شدند و رفتند. قره باغی و مقدم هم رفتند و من برگشتم به دفتر نخست وزيري.

 

ورود خمينی

سئوال - آقای بختيار، روز ورود خمينی برقراری نظم و امنيت از فرودگاه تا ميدان شهياد بعهده نيروهای دولتی بود و از ميدان شهياد تا بهشت زهرا بعهده روحانيون، چطور شما قبول كرديد كه عملاً دو مركز قدرت در كشور بوجود بيآيد؟

دكتر بختيار - فراموش نكنيد وقتی كه من مسئول اداره امور كشور شدم سرطان خمينی همه جا را گرفته بود و وضع بهيچوجه عادی نبود. سعی من اين بود كه با گذشت زمان روز بروز نشان بدهم كه با وجود اين بی نظمی ها دمكراسی ميسر است، اجرای قانون ميسر است و حرمت به مخالف گذاردن هم ممكن است و خلاصه عوض آنقدر نطق و خطابه ای كه مردم ميشنيدند و هميشه عكسش را ميديدند،‌ من ميخواستم عملاً دمكراسی را به آنها نشان بدهم . راجع به آمدن خمينی بطور كلی مدتی قبل از نخست وزيری گفته بودم كه اگر ايشان بخواهد به ايران برگردد مانعی ندارد. اگر آنوقت آمده بود صاف ميرفت به قم، ولی سه ماه بعد اوضاع فرق كرده بود. من معتقدم كه هيچ ايرانی را نميشود منع كرد از اينكه به ايران بيآيد. اين حالتی كه تو با من مخالفی نبايد بيائی، يا گذرنامه ترا تمديد نميكنم، من صد در صد با اين حرفها مخالفم. خمينی بعنوان روح الله خمينی تبعه ايران،‌ حق دارد هر وقت كه ميخواهد به ايران بيايد و هر وقت دلش ميخواهد برود. اگر هم گناهی كرده بايد در دادگاه محاكمه بشود و اگر لازم است زندان برود. عمامه نبايد مصونيت بدهد،‌ همان طوری كه مثلاً والا گهر بودن مصونيت نبايد ميداد. مردم اگر در مقابل قانون حقوق برابری دارند،‌ عمامه ديگر نبايد مصونيت بدهد. در اينصورت روح الله خمينی حق دارد به ايران بيايد. يا شما حقوق بشر را قبول داريد يا متعهد آن چيزی كه تعهد كرده ايد هستيد يا مقصودتان يك سر هم بندی و يك خيمه شب بازی بوده است. پس آمدن خمينی بنظر شاپور بختيار چه نخست وزير چه يك فرد عادی، بايستی ميسر باشد.

حالا آن جّوی كه عرض كردم به آمدن خمينی يك حالتی داده بود كه ايشان ميخواست بدون اجازه بيايد. البته اگر جريان عادی بود اجازه لازم نبود. هر ايرانی كه گذرنامه ايرانی در جيبش باشد ميآيد فرودگاه پياده ميشود. ولی آمدن ايشان با جّو آن زمان و آن اغتشاشات و آن دامن زدن آخوندها به اغتشاش، و هر روز آتش سوزی، هر روز تخريب، اعتصابات دامنه دار، وضع را بتمام معنی غير عادی كرده بود. مخصوصاً اعتصاب در هواپيمائی ملی به سفر خمينی جنبه غير عادی ميداد. يكروز من شنيدم كه آقايان تصميم گرفته اند كه طياره ای بردارند و بروند امام را بيآورند و اسم اينرا بگذارند پرواز انقلاب. من فوری رئيس هواپيمائی را خواستم گفتم اگر طياره بلند شد طياره را سرنگون كنيد. اگر اين آقايان ميخواهند از اعتصاب دست بردارند اول به اصفهان و تبريز و شيراز حركت ميكنند مسافرين عادی را ميبرند. بعد يك طياره ای هم ميرود به پاريس هر كسی آمد منجمله روح الله خمينی بيايد. ولی من طياره برای آقای خمينی نخواهم فرستاد. همين كار را هم كردم.  ايشان بپول خودش يا بپول آنهائی كه بهش پول ميرساندند يك چارتر ارفرانس گرفت و آمد. سياست من در تأخير انداختن اين سفر و بستن فرودگاه اين بود كه به او بگويم تو وقتی ميآئی كه من بخواهم و تأخير انداختن دو سه هفته سفر او برای اين بود كه من ميدانستم زمان بنفع من كار ميكند و هر قدر بگذرد اين تظاهرات بنفع دولت من از 5 هزار نفری به 50 هزار نفری و بعد به 500 هزار نفری تبديل خواهد شد و آنوقت او حساب خودش را خواهد كرد.

در اين جريانات بود كه من اول فرودگاه را بستم كه به ايشان بفهمانم من از آن قماش آدمهائی كه متزلزل باشند نيستم. بعد هم خودتان پول ميدهيد تشريف ميآوريد. اما دير آمدنش هم آرزوی من بود. خيلی هم تلاش كردم كه ايشان سه هفته، چهار هفته ديرتر بيآيد و اگر كه اين سه چهار هفته را هم ميتوانستم بگذرانم، كه اگر خيانت امرای ارتش نبود خيلی آسان ميگذراندم، ممكن نبود خمينی ديگر بيآيد. با وجود تمام اشكالاتی كه ما داشتيم، آن اعتصابهائی كه از زمان شريف امامی و ازهاری شروع شده بود و به كارمندان اعتصابی پول ميدادند، اضافه حقوق هم ميدادند، اضافه كار هم ميدادند كه كار نكنند. زمان من ديگر ميسر نبود و بخشنامه كردم بدانيد كه يكربع ساعت تأخير از حقوق شما كم ميشود برويد در خيابانها هر قدر نعره ميخواهيد بزنيد،‌ هر فحشی ميخواهيد بدهيد، ولی از حقوقتان كاسته خواهد شد. اينها متوجه شده بودند كه اگر يك چنين آدمی و يك چنين دستگاهی دوام پيدا كند - و تشخيصشان هم بسيار صحيح بود - برايشان خطرناك است. من حساب ميكردم كه اين ارتش كه اينقدر ما پول برايش خرج كرديم، اينقدر اسلحه برايش خريديم،‌ و بالاخره رفاهی كه برای امرای ارتش فراهم كرده بوديم، اينها اقلاً به سوگند وفاداری به پرچم به شاه به مملكت وفادار خواهند بود و از زير با خمينی ساخت و پاخت نخواهند كرد. اينها را يك روزی تاريخ روشنتر خواهد كرد. خلاصه اينكه تأخير در آمدن خمينی بنفع ما بود. و در اين راه خيلی تلاش كردم. ولی در هر حال موافق نبودم كه بيآيد به ايران و در ايران يا در فضای ايران كشته بشود. بردنش به جزيره كيش يا به شهر ديگری هم مسائل مهمی را مطرح ميكرد كه اطمينان نداشتم. بهتر بود كه تهران بيآيد كه قوای انتظامی بالاخره متمركز بود. از اينجهت گفتم هر بلائی هست بيايد نزديك خود من و وقتی كه وارد فضای ايران شد مخصوصاً سپردم كه هيچ آسيبی به ايشان نرسد.

چرا؟ كشتن خمينی خيلی آسان بود ولی هيچ كس نميخواست خمينی را بكشد. چظور سپهبد تيمور بختيار را ساواك ميتواست در عراق بكشد و آقای خمينی را نميتوانست بكشد؟ اينكه از آن زمان. زمانی هم كه بنده عرض كردم خيلی آسان بود. بهمين آقای ربيعی ميتوانستم بگويم طياره اش را سرنگون كند. اگر او نميكرد وسائل ديگری بود كه بكنيم. ولی آنوقت عوض سه سال و سی سال، سيصد سال ما در عزای اين امام مظلومان بوديم. هيچوقت نبايد يك ابله جانی را مظلوم كرد. اشتباهاتی كه سلاطين و سران دولتها ميكنند اينست كه اشخاص كوچكی را زجر و شكنجه ميدهند و به يك درجه ای ميرسانند كه اين افراد پيغمبر ميشوند و امام ميشوند. در هر صورت مقدس ميشوند و در ذهن مردم درجه والائی ميگيرند. اگر خمينی كشته شده بود آنوقت شما ميديديد كه مردم ايران تا چند سال برای يك جنايتكار اشك ميريختند و سينه ميزدند. ولی حالا روزی كه اين جنايتكار از بين برود مردم ايران با اين همه بلائی كه بسرشان آمده شادی و پايكوبی خواهند كرد. شايد يك مقداری ملت ما، با تمام گرفتاريهائی كه دارد، مستحق بود كه يك خمينی را هم ببيند و بيدار بشود، يواش يواش بفهمد كه حرمت قانون و آزادی خود و ديگران بايستی در مملكت يك روزی بنيانگذاری بشود. و اما راجع به اين مسئله ای كه گفتيد، چند نفر از دوستان ايشان بمن رجوع كردند كه ايشان تأمين جانی دارد يا ندارد. بنده گفتم كه من دستور داده ام تا فرودگاه مهرآباد و آمدن در سالن، قوای انتظامی برای حفاظت همه مردم باشند. ولی اگر از آنجا رفت بيرون و هر جا كه خواست برود، حفظ امنيت ايشان با وضعی كه در اين ايام هست برای من مشكل است كه قبول بكنم. فكر ميكردم اگر يك افسری، يك مأمور ساواكی يا يك آدمی كه بهر علت با خمينی خرده حسابی داشته باشد،‌ بهر دليل و تقدير، پای طياره او را بكشد باز ما شايد به فاجعه يك حمق مطلق برای چند قرن مبتلا ميشديم. اين بود كه موافقت نكردم و گفتم قوای انتظامی حفاظت ايشان را تا فرودگاه و تا سالن فرودگاه خواهند داشت. بعد هم آنها از من خواستند يك هلی كوپتر به ايشان بدهم كه با هلی كوپتر به بهشت زهرا برود.  ولی از آنجا كه آمد بيرون حفاظتش مطلقاً با ما نبود. همان آخوندها، همان بازاريها كه بعضی هايشان هم بعد تير باران شدند بعضی هاشان در اروپا امروز گريه و زاری ميكنند و يا پی يك رهبر ديگر ميروند كه ايران را نجات بدهند، همان ها يك كميته ای درست كرده بودند كه اين كارها را انجام ميداد.

منتهای مراتب بعد از سه سال اين استدلالها و اين صحبت ها خيلی آسان است - مردم بقدری بر افروخته بودند،‌ مردم بقدری ملتهب بودند،‌ مردم بقدری در وجود اين آدم يك چيزی كه هيچوقت نداشت ميديدند كه ميتوانست اطمينان داشته باشد كه امنيت جانی دارد و معهذا من ترتيب ديگری هم دادم چون احتمال ميرفت كه خود اين آقايان يك عده ای را بفرستند، حالا كشتن نه، ولی برای محاصره خانه و فحش و انداختن نارنجك و غيره برای بدنام كردن دولت، من به مرحوم سپهبد رحيمی دستور دادم كه تا يك كيلومتری خانه ايشان قوای انتظامی را عقب بكشيد آنجا يك خط محاصره يك كيلومتری دور خانه برقرار باشد كه تنها كسانی كه بطور عادی به ديد و بازديد ميروند بروند ولی نگذاريد بلوا ايجاد بشود. اين سياست ما بود بطور كلی با ايشان وقتی كه وارد ايران شد. از همان روز اول ماهيت خودش را با اراجيفی مثل توی دهن اين ميزنم و لگد ميزنم و چه ميكنم و اينجور حرفها نشان داد.

 ادامه ...