53-220511
دموکراسی،
آری یا نه؟!
پیش از
پرداختن به
ادامه ی
بازخوانی
مواضع محمد
خاتمی در
دوران ریاست
جمهوری اش ،
شاید رجوع به یک
مباحثه ی قدیمی
میان دو نظریه
پرداز مهم در
زمینه ی
فلسفه ی سیاسی
خالی از لطف
نباشد . 29
فروردین 1377 ،
روزنامه ی
جامعه ،
انتشار
گفتگوی حمیدرضا
جلایی پور مدیرمسئول
این روزنامه
با حسین بشیریه
، عزت اله
سحابی و
عبدالکریم
سروش را آغاز
کرد … گفتگویی
مفصل که
زمینه های
مختلفی را از
نسبت میان دین
و دموکراسی
تا تحزب و
حدود آزادی سیاسی
در ایران ،
دربرمی گرفت .
با این حال
آنچه امروز
از لا به لای
مباحث مربوط
به این میزگرد
سیاسی برکشیده
ایم ، نمایاندن
دو نظریه ی
مهم درباره ی
نسبت دین و
دموکراسی در
نمایی نزدیک
است . حسین بشیریه
در پاسخ به
اظهارات
سروش ، نه
تنها امکان
هرگونه تجمیع
دین و
دموکراسی را
مردود می
شمارد ، بل به
متفکرانی
چون او یادآور
می شود که
امکان عملی
نظراتشان را
در مباحثی
برون دینی
جست و جو کنند .
اشاره به این
گفتگو بویژه
از آن جهت اهمیت
می یابد که
خاتمی
همواره از
عبارات مبهمی
چون «
مردمسالاری
دینی » ، «
دموکراسی دینی
» و … در گفته ها
و نوشته هایش
استفاده می
کرد . شاید
اشاره به
نقدهای دکتر
بشیریه
درباره ی
مردود بودن
امکان عملی
آنچه دکتر
سروش «
دموکراتیک دینی
» می خواند ( با
وجود آنکه
بعدها این
مباحث به
گونه ای عمیق
تر نیز پی
گرفته شد ) برای
نمایاندن
افق نظری
آنچه خاتمی
در همه ی
دوران ریاست
جمهوری اش
مطرح می کرد ،
راهگشا باشد .
بویژه آنکه
نقدهای بشیریه
اندک زمانی
پس از آغاز ریاست
جمهوری خاتمی
مطرح شده است .
امیدوارم در
فرصت های آتی
بتوانم بخش
های دیگری از
این میزگرد سیاسی
را با شما
قسمت کنم .
جلایی
پور : آقای
دکتر سروش ! با
وقوع انقلاب
اسلامی ، بحث
حکومت دینی و
انواع حکومت
های دینی در ایران
، بیش از
گذشته مطرح
شد ، و از جمله
بحث هایی که
همچنان مطرح
است و تا حدودی
در مطالب
گذشته ی
خودتان نیز
به آن اشاره
داشتید ،
نسبت حکومت دینی
با دموکراسی
است . شما بحثی
داشتید
درباره ی
حکومت
دموکراتیک دینی
و در آنجا سعی
کردید که این
دو مفهوم را
تا حدی به یکدیگر
نزدیک کنید .
در اینجا این
پرسش مطرح
است که آیا
اساسا شما
تصور می کنید
در ایران نیازی
به رابطه ی میان
دموکراسی و دین
وجود دارد ، یا
اساسا این دو
مقوله از هم بی
نیازند ؟
عبدالکریم
سروش : سخن از نیاز
دین به
دموکراسی یا
برعکس آن نیست
. سخن بر سر
نجوه ی صحیح و
موفق حکومت
کردن است،
خواه حکومت
به دست دینداران
باشد ، خواه غیر
دینداران .
اشاره
کردید به
حکومت
دموکراتیک دینی
. من اینجا به یک
نکته ی ظریف
اشاره می کنم
و آن اینکه هیچ
جا نیاورده
ام و نگفته ام «
حکومت دینی
دموکراتیک »
بلکه همواره
گفته ام «
دموکراتیک دینی
» ، عنایتی در این
تعبیر هست . از
نظر من حکومت
ها به دینی و غیر
دینی تقسیم
نمی شوند ،
بلکه حکومت
ها به
دموکراتیک و
غیردموکراتیک
تقسیم می شود .
(
این تقسیم
ج.هری و ذاتی
است ) آنگاه
حکومت های
دموکراتیک می
توانند دینی یا
غیردینی
باشند ،
چنانکه
حکومت های غیردموکراتیک
هم می توانند
دینی و غیردینی
باشند ( و آن
منوط به این
است که در دست
دینداران
باشند یا
نباشند ) لذا
انقسام اولیه
از آن
دموکراتیک و
غیردموکراتیک
است ، برای اینکه
حکومت ذاتا
امری غیردینی
است ،
دموکراسی هم
ذاتا غیردینی
است ، فقط
عرضا و عملا و
از نظر تاریخی
می تواند با دینداری
همراه شود یا
نشود .
حکومت
تعریفی دارد
، ماهیتی
دارد ، مثل
خانواده یا
بازار یا
مدرسه و بسیاری
دیگر از
نهادهای انسانی
که این ذات و
ماهیت خارج
از دین تحقق می
یابد و تعریف
می شود آنگاه
دینداران می
توانند این
ماهیت را به
خدمت بگیرند .
می توانند از
این ماشین یا
دستگاه
استفاده
کنند ، اگر
کردند آن
نهاد بالعرض
دینی می شود و
اگر نکردند ،
همچنان غیردینی
باقی می ماند .
نهادهای
اجتماعی و
انسانی از این
جهت فرقی با دیگر
ماهیات
ندارند ، یعنی
هنر ماهیتا دینی
نیست . علم ماهیتا
دینی نیست .
فلسفه ماهیتا
دینی نیست . در
مفهوم و در
ذات اینها دینی
بودن مندرج نیست
. پیش از ادیان
، علم هنر
فلسفه
خانواده و
حکومت و … وجود
داشته است در
جوامع غیردینی
هم وجود دارد .
اما فلسفه را
اگر فیلسوفان
مسلمان به
وجود آورند ؛
آن فلسفه ،
فلسفه ی
مسلمانان
خواهد بود . و
به این قیاس
حکومت هم چنین
چیزی است .
بنابراین
تعبیر حکومت
دموکراتیک دینی
تعبیر دقیقی
است و واجد
نکته ای مهم و
راهگشاست .
اما اینکه
این حکومت دموکراتیک
چگونه دینی می
شود ، در
مقاله ای که
نوشتم و توضیحاتی
که بعدا دادم
، بیشتر به
دنبال بیان
نحوه ی تلفیق
و پیوند این
دو مقوله
بودم و بطور
خلاصه اگر دینداران
با درک دینی ویژه
ای ، این ماشین
حکومتی
دموکراتیک
را به دست بگیرند
و مورد
استفاده
قرار بدهند ،
در آن صورت
حکومت
دموکراتیک ،
دینی هم
خواهد شد و
اگر به دست نگیرند
غیردینی است .
حکومت
در درجه ی اول
به نظر من
خصوصا در
جهان جدید ،
برای
برآوردن نیاز
اولیه ی
انسانهاست و
مهمترین نقش
او این است ، یعنی
رها کردن آدمیان
است از قید
حاجات اولیه
مثل غذا و
مسکن ، شغل ،
بهداشت و چیزهایی
از این قبیل
تا زمینه برای
رو آوردن به
تامین حاجت
های ثانویه
فراهم بشود .
جهت های ثانویه
عبارتند از
حاجت آدمی به
دین ، هنر ،
علم ، فرهنگ و
چیزهایی از این
قبیل .
آدمیانی
که تعلقات زمینی
دارند یعنی
به حاجت های
اولیه
همچنان پایبند
هستند ، فرصت
پیدا نمی
کنند به
فرهنگ و هنر و
دین و امثال اینها
برسند . حکومت
برای تامین
جهت های ثانویه
نیست ، یعنی
حکومت نه برای
هنر آموختن
به مردم است
نه برای دین
آموختن به
مردم ، هیچکدام
. چرا ، چون هنر
دولتی یا
حکومتی هنر نیست
، دین دولتی و
حکومتی هم دین
نیست ، و از این
قرار .
لذا
درک از حکومت
دینی و حکومت
دموکراتیک دینی
این نیست که
حکومتی آمده
تا دین را تحمیل
یا تحکیم
بکند . نه ؛
حداکثر کاری
که یک حکومت
دموکراتیک دینی
می کند این
است که بندهای
حاجت های اولیه
را از دست و پای
دینداران
چنان بردارد
که آنها به
صرافت طبع و
به میل
خودجوش و از
سر ایمان و
آگاهی و اختیار
، به سوی یک
حاجت ثانویه
که دین باشد ،
بشتابند و آن
را برگیرند و
شیوه ی
پلورالیستیک
محقق کنند نه
به شیوه ی مونیستیک
. یعنی از دین یک
ایدئولوژی
واحد تسخیرگر
نسازند و همه
را ملزم به
درک واحدی از
دین نکنند . همه
چیز در اینجا
به جامعه ی دیندار
برمی گردد .
حکومت جامعه
را دینی نمی
کند ، برعکس
جامعه حکومت
را دینی می
کند . چون
حکومت فرزندی
میوه ای و
محصولی و پیامدی
و بازتابی از
جامعه است . و
جامعه اگر از
سر شوق و ایمان
دیندار بود ،
حکومتش هم
رنگ آنرا می
پذیرد . لذا حکومت
دینی یک « است »
است ، نه یک «
باید » . بمعنی
اینکه جامعه
نمی گوید
حکومت باید دینی
باشد ، بلکه می
گوید حکومت
فرزند من « است
» و چون من دینی
ام ، آن هم
خواه ناخواه
دینی است . و
البته اگر
جامعه دینی
نبود ، حکومت
هم دینی
نخواهد شد و
باید و نباید
کسی در اینجا
عمل نمی کند .
در طرح حکومت
دموکراتیک دینی
، من از دو
مفهوم انسانی
استفاده
کردم . یکی از
مفهوم تکثر و
دیگر مفهوم
حقوق انسان ،
چون هر
دموکراسی بر
این دو مفهوم
بنا می شود و
حکومت
دموکراتیک دینی
هم مستثنی از
این قاعده نیست
.
تکثر
، یعنی کثرت
فهم دینی را
از طریق بحث
هایی که در
تئوری قبض و
بسط کردم ،
تامین نمودم
چون یکی از
مقتضیات و
مدلولات اصلی
آن تئوری این
است که فهم دینی
بالذات
متکثر است و
ما یک فهم دینی
واحد نداریم
و لذا حکومت دینی
هم بهیچ وجه
به این معنا نیست
که یک فهم دینی
واحد را بر
مردم تحمیل
کنند . باید به
این کثرت
ملتزم و پایبند
باشد و آنرا
محترم
بشمارد و
مجال پیدایش
این کثرت را
فراهم آورد . این
عین التزان
به اندیشه ی دینی
و اعتقاد دینی
است و این چیزی
است که
دموکراسی ها
هم این را می
طلبند و آن را
اقتضا می
کنند . وقتی
فهم دینی
واحد نبود ،
مرجع رسمی فهم
دینی هم بی
وجه و بی معنی
خواهد شد و
طبقه ی رسمی
مفسران دینی
، جایی در
جامعه ی
دموکراتیک دینی
نخواهند
داشت .
نکته ی
دوم بحث حقوق
انسان است که
دموکراسی ها یا
حکومت های
دموکراتیک
به هر حال به
مقوله ی حقوق
انسان پایبند
هستند و اگر این
رکن را از
حکومتی یا
جامعه ای بگیریم
، دیگر به هیچ
عنوان نمی
توانیم
درباره ی آن ،
سخن از
دموکراتیک
بودن بگوییم .
جلایی
پور : آقای
دکتر بشیریه
، با اساس بحث
های دکتر
سروش چقدر
موافق هستید
و به نظر شما
دو مفهوم
دموکراتیک و
دینی چقدر با
هم تناسب
دارند ؟
حسین
بشیریه : به
نظر می رسد که
با توجه به
تعریفی که من
از دین و
دموکراسی در
ذهن دارم ، بین
این دو مفهوم
نسبتی موجود
نیست ، بلکه میان
آن دو تعارض
هست . در
دموکراسی
همه چیز باید
قابل تغییر
باشد بخصوص
قانون ، که
اساس زندگی
فردی و
اجتماعی است .
وقتی
ما می توانیم
بگوییم
دموکراسی
هست که مردم
در وضع قوانین
حاکم بر زندگی
و سرنوشت خود
به طور مستمر
نقش داشته
باشند . در
مقابل دین
حاوی قوانین
کلی و تغییرناپذیر
است و در نهایت
حکومت خدا یا
حکومت به نام
خداست و نه
حکومت انسان .
وقتی
جامعه تغییر
پیدا می کند ،
علاقه و
خواسته های
مردم هم تغییر
پیدا می کند .
بنابراین
دموکراسی
وقتی واقعی
است که هیچ
تابو و
مقدساتی
نداشته باشد
و ما بتوانیم
در مورد
مهمترین
مسائل زندگی
خود تصمیم بگیریم
و قانون وضع
کنیم و زندگی
مان را بر
اساس قانون
خودمان تنظیم
کنیم ، حال آن
که هر دینی
مبتنی بر
صدور احکام
کلی و تغییرناپذیر
است . بنابراین
دین برخی از
اصول اساسی
را مطرح می
کند که ما فقط
در درون آن می
توانیم
مختار باشیم
ولی نمی توانیم
پا را فراتر
از آن بگذاریم
. بنابراین دین
قید و بندی بر
دموکراسی
است . دموکراسی
اگر به دین آمیخته
شود دستکم
تضعیف می شود
و در نزاع دین
و دموکراسی
سرانجام یکی
پیروز خواهد
شد و جمع میان
آن دو ممکن نیست
. یا دین پیروز
می شود و
دموکراسی را
مثله و بی خاصیت
می سازد و یا
دموکراسی پیروز
می شود و دین
باید از صحنه ی
عمومی کنار
رود . به نظر من
شرط امکان
دموکراسی دینی
این است که
دلایل دخالت
و حضور دین در
سیاست هم دموکراتیک
باشد و این
ممکن نیست .
دلایل دخالت
دین در سیاست
کلا دینی
هستند نه
دموکراتیک .
منظور این
است که
مدافعان
هرگونه
دخالت دین در
سیاست از
جمله حکومت
دموکراتیک دینی
، به استدلال
منطقی و عمومی
دست نمی زنند
، بلکه بر ایمان
خود به دین
تاکید می
کنند و یا استدلال
می کنند که
چون در گذشته
دین و سیاست
آمیخته
بودند پس
امروز نیز باید
چنین باشد . و یا
چون مردم یک
کشور دارای دین
خاصی هستند
پس حکومت آن
کشور هم باید
بر اساس آن دین
و احکام آن
سازمان یابد
و یا برخی دیگر
استدلال می
کنند اگر دین
در سیاست
وارد نشود ،
منسوخ می
گردد ، پس باید
از طریق سیاسی
کردن آن را
حفظ کرد . همچنین
برخی دیگر به
نظریات درون
دینی استناد
می کنند و
مثلا می گویند
که در دین خاص
، حکومت از آن
گروه خاص است .
بسیاری از این
دلایل ، درون
دینی یعنی
درون گروهی
هستند و از این
حیث مسائل
عصر جدید هیچ یک
دلیل حضور سیاسی
دین به شمار
نمی روند .
منظور از دلایل
درون دینی یا
درون گروهی
آن است که در
مورد آنها
برای گروههای
بیرونی که
چنان مواضعی
را نپذیرند ،
جایی برای
ورود به بحث و
استدلال باقی
نمی ماند . در این
گونه
استدلال ها
به نتایج
حاصل از آمیزش
دین و سیاست
توجهی نمی
شود . تنها وقتی
تبعات این آمیزش
برای صلاح و
توسعه ی
جامعه در نظر
گرفته می شود
و درباره ی
آنها
استدلال می
شود ، انکان
استدلال
برون گروهی و
عمومی پدید می
آید ، ولی
نکته ی اصلی این
است که ، همین
که چنین
استدلالی
مطرح شود ، بی
درنگ از حوزه ی
استدلال دین خارج
شده ایم و
مصلحت و سیاست
اولویت یافته
اند .
|