گيرنده: سلول
انفرادی ۲۰۹، برسد
به دست مريم
مجد
شادی
صدر
... مینويسم
"آنها"، نه
برای اينکه
مطمئن نيستم
چه مقاماتی
دستور
بازداشت تو
را، درست چند
ساعت مانده
به سفرت به
آلمان دادهاند،
بلکه برای
اينکه آنقدر
ترسو و بزدل
هستند که
حاضر نيستند
جلو بيايند و
بگويند: بله،
ما مريم مجد
را بازداشت
کردهايم و
اتهاماش هم
اين است. "آنها"
آنقدر ترسو
هستند که به
تو چشمبند میزنند
مبادا بعدأ،
جايی در
خيابان ببينی
و بشناسیشان.
"آنها" حتی
از اينکه
فرزندانشان
بدانند شغلشان
چيست ترس
دارند.
عکس
سلول انفرادی
۲۰۹ را می گذارم
جلوی خودم و
نگاهش می
کنم، هزار
فکر و خيال و
اتفاق زنده می
شود. سعی می
کنم همه آنها
را در ذهنم
عقب برانم
اما نمی شود،
چون تو الان
آنجايی. توی
يکی از همان
سلولهای
انفرادی ۲۰۹.
يکی
از همان دو
سلول ته
راهروهای
بخش زنان ۲۰۹.
زير
نور ۲۴ ساعته
چراغی که
شبها نمی
گذارد بخوابی
و روزها
وجودش بی
فايده است؛
بسکه در
تيرماه
تهران، آن
سلول انفرادی
داغ است از
حرارت
خورشيدی که
مستقيم به
سقف و پنجره
کوچکش می
تابد. عکس را می
بينم و ياد
روزی می افتم
در تيرماه ۸۸، دو
سال پيش، که
در يکی از
همان
سلولها، از
شدت داغی
هوا، حس کردم
ديگر نمی
توانم نفس
بکشم. به حکم
قانون ۲۰۹، حتی
نمی توانستم
به در بکوبم
که زندانبان
بيايد و در را
باز کند؛
لحظه ای باز
شدن در کافی
بود تا کمی
هوای خنک از
راهروی منتهی
به اتاق
کولردار
زندانبانها
بيايد و نفسم
را برگرداند.
هرچه هم زنگ می
زدم کسی نمی
آمد. دريچه
بالای سلول
بسته بود. سرم
را چسباندم
به پايين در
که کمی هوای
خنک از آن می
آمد و شروع به
نفس کشيدن
کردم. يادم
نيست چند ساعت
در همين حالت
چمباتمه زده
و چسبيده به
فضای باريک
پايين در
انفرادی
ماندم و
حالا،
دوستانت به
درستی نگران
تواند که
سابقه
ناراحتی قلبی
داری. چطور
نفس می کشی در
آن داغی سلول
و با آن قلب
خراب؟!
مريم
عزيزم، خبر
پيچيده که
ديروز زنگ
زده ای خانه و
با گريه گفته
ای: مرا از اين
تو در
بياوريد و من
می توانم
تصوير تو را
در لحظه ای که
اين جملات را
می گفتی تجسم
کنم. ايستاده
با چشم بند،
پوشيده در
چادر، رو به
تلفن عمومی
انتهای
راهروی اصلی ۲۰۹ که
يک طرفش رديف
سلولهاست و
يک طرف ديگرش
بهداری و
اتاقهای
بازجويی.
ايستاده رو
به تلفن، در
حالی که
بازجويت پشت
سرت ايستاده
و مواظب است
اگر يک کلمه
بيش از آن که
اجازه داده
بگويی، تلفن
را قطع کند.
يادم می آيد
يکی از طولانی
ترين و سنگين
ترين بازجويی
هايم، از آن
بازجويی هايی
که صبح شروع می
شوند و با صدای
اذان مغرب می
فهمی که تا شب
طول کشيده
اند، به
پايان رسيده
بود. بازجو
اجازه داد به
خانه زنگ
بزنم. دلم برای
دريا که آن
موقع ۷ سال
بيشتر نداشت
خيلی تنگ شده
بود. مادرم
گوشی را برداشت،
بغض کرده
بودم و صدايم
گريه داشت.
مادرم شروع
کرد با من
دعوا کردن که
برای چه گريه
می کنی؟ و
يادم آورد که
نبايد گريه
کنم، نبايد
جلو بازجو
گريه کنم،
گريه مال
وقتهای
تنهايی در
انفرادی است.
و آن دعوا، يکی
از شيرين
ترين،
مهمترين و
تاثيرگذارترين
دعواهای
مادرم با من
بود. که به من
آرامش و قدرتی
داد وصف نشدنی.
کاش مادر تو
هم اينها را
بخواند. کاش
بداند که اگر
باز زنگ زدی
چطور بايد با
تو حرف بزند
که به تو
آرامش و قدرت
بدهد. کاش
بداند که اين
دفعه که زنگ
زدی، در يک
جمله بگويد
که اين بيرون
همه جويای
حالت هستند،
همه به يادت
هستند و با
همين جمله،
تو خواهی
فهميد که
فراموش نشده
ای، که خبر
بازداشت و
وضعيت نگران
کننده ات همه جا
پخش شده، که
دوستانت در
تلاشند تو
هرچه زودتر
آزاد شوی. کاش
مادرت بداند
که برای
زندانی،
بدتر از هر
شکنجه و فشاری،
اين حس است که
فراموش شده
است. که مردم
بيرون
زندان، حتی
دوستانش،
دارند زندگی
شان را می
کنند. کاش
مادرت بداند
همين يک جمله
چقدر می
تواند به تو
آرامش و قدرت
بدهد.
مريم
جان، اين
روزها مدام
به تو فکر می
کنم، به همه
کارهايی که
با وجود سن کم
اما سابقه
زيادت در
عکاسی ورزش
زنان کرده ای.
به اين فکر می
کنم که همه
عکاسها، عکس
می گيرند برای
ديده شدن. برای
چاپ و منتشر
شدن. عکاس، به
عکسش و با
عکسش شناخته
می شود. و تو،
برخلاف همه
عکاسها،
عکسهايی می
گرفتی برای
ديده نشدن.
عکاسی از
ورزش زنان و
از
ورزشکاران
زن، همواره
محکوم به
سانسور، حذف
شدن و ديده
نشدن بود در
مطبوعات
ايران؛ که
بدن زن، حرکت
بدن زن و زندگی
جاری در
اندامهای
زن، موضوعی
همواره
ممنوعه است
در رسانه های
ايرانی. تو
اما خستگی
ناپذير
ادامه می دادی،
هرجا و در هر
رشته ای،
مسابقه يا
تمرينی بود،
تو حضور داشتی
و عکس می گرفتی،
بی آن که اميدی
به چاپ آن
عکسها داشته
باشی. در يک
جمله، تو
عکاسی بودی
که هيچوقت نه
عکسهايت
ديده شد و نه
خودت، از رهگذر
عکسهايت
ديده شدی. برای
همين است که
جز ما، عده ای
از فعالان
جنبش زنان،
که تو می
دانستی
موضوع ورزش
زنان
برايمان مهم
است،
عکسهايت را
کمتر کسی
ديده است.
کمتر کسی
ارزش کار
بزرگی که تو
در تمام اين
سالها کردی می
داند، کمتر
کسی درخشان
ترين عکسهای
تو را به ياد می
آورد زيرا حتی
اجازه برپايی
نمايشگاهی
از عکسهای
ورزشی ات
پيدا نکردی.
و ما می دانيم
که عکاسی از
زنان
فوتباليستی
که برای شرکت
در جام جهانی
فوتبال زنان
به آلمان
آمده اند،
فرصتی بود که
در تمام اين
سالها
منتظرش بودی؛
فرصتی برای
ديده شدن.
فرصتی برای
اينکه تجربه
سالها کارت
را بريزی توی
قاب دوربين و
زندگی زنان
ورزشکار
کشورهای
مختلف را ثبت
کنی تا
ماندگار
شود؛ تا
ماندگار شوی.
و "آنها" نه
فقط آزاديت
را که اين
فرصت بی نظير
را هم از تو گرفتند.
امروز يکی از
دوستان
مشترکمان می
گفت: نکند
مريم قربانی
اختلافات
فيفا با دولت
ايران بر سر
لباس فوتباليستهای
زن شده است و
من به ياد
آخرين
مجموعه
عکسهايت می
افتم؛
عکسهايی که
از تجمع
اعتراضی
فوتباليستهای
زن در مقابل
فدراسيون
گرفته بودی.
آخرين عکسها
در وبلاگت،
"آگرانديسمان"،
و به دوست
مشترکان می
گويم: " از
"آنها" بعيد
نيست که يد
طولايی در
سناريو سازی
و ربط چيزهای
بی ربط به هم
دارند."
می
نويسم
"آنها"، نه
برای اينکه
مطمئن نيستم
چه مقاماتی
دستور
بازداشت تو
را، درست چند
ساعت مانده
به سفرت به
آلمان داده
اند، بلکه
برای اينکه
آنقدر ترسو و
بزدل هستند
که حاضر
نيستند جلو
بيايند و
بگويند: بله،
ما مريم مجد
را بازداشت
کرده ايم و
اتهامش هم
اين است.
"آنها" آنقدر
ترسو هستند
که به تو چشم
بند می زنند
مبادا بعدا،
جايی در
خيابان ببينی
و بشناسی شان.
"آنها" حتی
از اينکه
فرزندانشان
بدانند
شغلشان چيست
ترس دارند.
"آنها" از فردايی
می ترسند که
من به ايران
بازگردم و
دست در دست تو،
از درهای باز
زندان اوين
وارد ۲۰۹
بشويم و
اتاقهای
بازجويی و
سلولهايمان
را به هم نشان
بدهيم؛ روزی
که نه نامهای
مستعار
"آنها"، نه
پنهان کردن
چهره هايشان
از رهگذر چشم
بندها و رو به
ديوار
نشاندنهای
ما، نه دروغ
گفتن هايشان
به زن و فرزند
و فاميل،
هيچيک به
نجاتشان از
ايستادن در
مقابل محکمه
وجدان جمعی و
گفتن حقيقت
درباره آنچه
در اتاقهای
بازجويی، در
شکنجه گاهها
و در سلولهای
انفرادی
کردند، کمکی
نخواهد کرد.
آن “روز
ناگزير”* می
آيد مريم جان!
حتی اگر تو،
الان، در قاب
تنگ آن سلول
انفرادی فکر
کنی که تلخ
ترين لحظه های
زندگی ات تا
ابد طول
خواهد کشيد.
آن روز
ناگزير فراخواهد
رسيد؛ دير و
زود دارد اما
سوخت و سوز
ندارد!
شادی
صدر
۴ تير ۱۳۹۰،
لندن
|